جدیدترین مطالب

 
آذر ماجدی: وقتی جنسیت حرف اول و آخر را می زند!
شنبه, 6th مارس, 2021 | آذر ماجدی, تازه ها, مقالات, ویژه

وقتی جنسیت حرف اول و آخر را می زند!

تجربیات یک کمونیست بعنوان یک زن!

آذر ماجدی

مقدمه

در آستانه 8 مارس بخشی از خاطراتم بعنوان یک کمونیست و یک زن را به نگارش درآورده ام. در دنیای نابرابر فاکتور جنسیت لحظه ای انسان را تنها نمی گذارد. دنیا نمی گذارد حتی یک لحظه به خودت و زندگیت بیاندیشی بدون آنکه جنسیتت مُهر خود را بر همه لحظات آن زده باشد. برای من بغیر از لحظاتی که جنسیتت موجب شادی است؛ لحظه مادر شدن؛ مساله جنسیت یک فاکتور آزار دهنده دائمی بوده است. دنیا اجازه نمی دهد که فارغ از جنسیت به آن بنگری و بیاندیشی. جامعه ایران در نیم قرن گذشته تحولات اجتماعی- سیاسی و فرهنگی بسیاری را تجربه کرده است. بدلایل سیاسی و منطقه ای و انقلاب شکست خورده 57، مساله زن به یک مساله محوری این تحولات و یکی از مباحث همیشه حاضر بدل شده است. بعنوان انسانی که این دوره را در اشکال مختلف تجربه کرده و کوشیده که در جهت دادن به تحولات موثر باشد، فکر کردم مفید است برخی از این لحظات را سهیم شوم، بویژه با نسل جوان.

در این نوشته من از بردن اسامی اجتناب کرده ام؛ بجز مواردی که تلاطم بر نمی انگیزد. این خاطرات قصد محاکمۀ هیچ تک فردی را ندارد. درباره یک جنبش است. قصد، نقد افراد نیست؛ تلاش اینست که به این تجربه مهم بنگریم و از آن بعنوان یک رویداد تاریخی مهم بیاموزیم؛ بالطبع هر کس نتایج و برداشت های خود را خواهد داشت. مساله اینجاست که جنبش کمونیستی مهمترین جنبش سیاسی این دوره بوده است: جنبش کمونیستی بعنوان مهمترین جنبش اپوزیسیون نظم حاکم. مهم است که از جنبش کمونیستی یک تصویر ایده آلیزه نداشته باشیم. مارکسیسم بعنوان یک تئوری که جنبش کمونیستی، پس از انتشار مانیفست کمونیست، بر آن بنیان گذاشته شده است، غنی، عمیق، نهایت پیشروی، آزادیخواهی و برابری طلبی است.

اما جنبش کمونیستی روی زمین متاثر از شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ای است که در آن شکل گرفته است. جنبش کمونیستی ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست. علاوه بر فاکتورهای جهانی مبارزه طبقاتی، عقب ماندگی مزمن اجتماعی جامعه در رگ های این جنبش جاری بوده است: اسلام زدگی، شرق زدگی، مردسالاری، بازمانده های فرهنگ ارباب رعیتی، و ناسیونالیسم جهان سومی. در این میان پا به میدان گذاشتن “مارکسیسم انقلابی” و کمونیسم کارگری این واقعیت که پراتیک انسان انقلابی مهمترین عنصر تحول است را بار دیگر در یک متن تاریخی به اثبات رساند.

امروز که کمونیسم کارگری شکست ها و عقب نشینی های بسیاری را متحمل شده است، این خاطرات شاید بتواند نوری بر نقش آن در تغییر و پیشروی اجتماعی بیاندازد. بعنوان یکی از فعالین این دو جنبش که از نزدیک این تحولات را تجربه کرده، بازگو کردن این رویدادها را یک وظیفه خود می دانم. تاریخ برای مدال دادن نیست؛ لحظات اوج و حضیض به یکسان مهمند. باید با خود صداقت داشت و هر دو لحظه را نه تنها تحلیل، بلکه منعکس کرد. اگر فعالین این جنبش این نکته را درک می کردند و در کنار مدال دادن ها، اشتباهات را نیز نقد و اعلام می کردند، شاید اکنون در شرایط بهتری قرار می داشتیم!

(در این نوشته بنا به متن من از اسامی ژوبین، نادر یا منصور حکمت استفاده می کنم.)

تحقیری که درک نمی شود!

چندی پیش در حاشیه یک جلسه، چند نفری از خاطرات دوران کومه له حرف می زدند. یادم نیست چی شد که یکی از رفقا رو بمن کرد و گفت: آذر تو چرا هر وقت صحبت کومه له در آن دوره میشه راجع به وضع زنان حرف میزنی؟ راجع به مبارزه اجتماعی – سیاسی که در جریان بود حرف نمیزنی؛ خیلی جالب و مهم بود. تازه وضع زنان بعدا خیلی عوض شد. پاسخ دادم: نه چرا راجع آن وجه هم حرف می زنم. این پاسخ عملا در رفتن از وارد بحث شدن بود. به این خاطر که این یک سوال واقعی نبود، بقولی یک سوال رتوریک بود؛ داشت نقدش یا ایرادش را باصطلاح با زبان دیپلماتیک بیان می کرد. داشت می گفت اینقدر از وضعیت ناهنجار زنان در کومه له، از عقب ماندگی روستایی کومه له در مورد موقعیت زن حرف نزن؛ از خوبی های مبارزه پیشمرگایتی و کومه له حرف بزن.

من دیروز بدنیا نیامده ام تا این بازی با کلمات و پولتیک زدن ها و دیپلمات بودن ها را نبینم و تشخیص ندهم. ضمنا برایم اهمیتی نداشت که در آن جمع درباره این وجه تاریک مبارزه پیشمرگایتی و کومه له در چند سال اول حیاتش صحبت کنم. اگر کسانی که فعال و درگیر آن عرصه بودند این چنین مساله را بی اهمیت جلوه می دهند، 5 ساعت سخنرانی من هم هیچ تاثیری جز ایجاد کسالت درشان نخواهد داشت. گذشتم. اما این باصطلاح سوال در ذهنم ماند. متوجه شدم تا چه میزان مساله زن در جامعه درک نشده؛ تا چه میزان بطور سمبلیک با آن برخورد می شود؛ روشن است وجوه زمخت مرد سالاری را کنار گذاشته اند و تقبیح می کنند؛ از برابری حقوقی زنان دفاع می کنند؛ ولی مساله زن در این جامعه عقب مانده و شرق زده و اسلام زده را بطور واقعی و عمیق درک نکرده اند و مساله شان نیست.

حتی نمی توانستند یا نمی خواستند یک لحظه خودشان را جای یک زن کمونیستی بگذارند که می بایست آنهمه عقب ماندگی را بطور روزمره احساس و لمس کند. از صبح که از خواب بیدار می شود و پا از اطاق بیرون می گذارد باید با تبعیض و عقب ماندگی دست و پنجه نرم کند. درک نمی کنند که این شرایط چقدر تحقیر آمیز بود. چه خشمی در انسان بوجود می آورد. چگونه باید به رفیقی که تو را ضعیف تر از خودش می داند و می بیند؛ حق کمتری برایت قائل است با گرما سلام کنی و برایش احترام قائل شوی. احترامی که در دنیای واقعی او برای تو قائل نبود. این نابرابری برای او طبیعی بود و اصلا نابرابری قلمدادش نمی کرد؛ به آن فکر هم نمی کرد. اما تو باید خشمت را فرو می خوردی و خود را قانع می کردی که بخاطر یک هدف و آرمان مهم این شرایط را تحمل می کنی و برای تغییرش تلاش می کنی. این رفقا به تحقیر بسیار حساس بودند؛ ولی تحقیر خودشان. حتی به مخیله شان خطور نمی کرد که تو هر روزه داری تحقیر می شوی، در میان رفقایت، در مناطق آزادی که شعار زنده باد سوسیالیسم بر در و دیوارش نقش بسته بود و در میان انسان هایی که با شعار زنده باد سوسیالیسم به استقبال دشمن می رفتند؛ در میان انسان هایی که بخاطر آرمانشان زندگی خود را در طبق اخلاص گذاشته بودند باید تحقیر را با لبخند قورت می دادی.

برای زنی که درکش از برابری متفاوت است و نابرابری را در همان بروزات زمخت می بیند؛ برای زنی که به مساله نابرابری زن و مرد زیاد نمی اندیشد، در آن تعمق نکرده است، این رفتارها و این برخوردها تحقیر محسوب نمی شد. اما برای کسی که از بچگی این مساله برایش اهمیت بسیاری داشته و یاد گرفته که در مقابلش سکوت نکند و علیه آن عصیان کند؛ برای فردی که هر روزه با این مساله مقابله کرده است، این شرایط تا چه حد تحقیرآمیز است؛ چقدر سخت است که در مشاهده آن خود را کنترل کنی و اعتراض نکنی. راستش این میزان کنترل بر خود را من پیش از این تجربه نکرده بودم. روشن است تحت دیکتاتوری زبانت بسته می شود. اما در شرایطی که خطر اسارت و مرگ تهدیدت نمی کند صدای اعتراضت را بلند می کنی. اینجا دیکتاتوری نبود. “مناطق آزاد” بود، اما باید بر روی هر حرکتت کنترل اعمال می کردی. نحوه نشست و برخاست ات، حرف زدنت، کلامت همه تحت ذره بین بود.

آری! احساس زیبایی بود که در مناطق آزاد باشی و شاهد جنگ هر روزه با یک نظام جنایتکار، مبارزه ای که هر چند هنوز نابرابر است اما بسیار برابر تر از مبارزه در شرایط مخفی است. اما طنز سیاسی اینجاست که دست بر قضا همین “مناطق آزاد” رنج تحمل تحقیر مردسالارانه را صد چندان می کرد. و این تحقیری بود که من بعنوان یک زن کمونیست بطور روزمره احساس می کردم. اشتباه نشود منظورم بی احترامی بمعنای نُرم ادب روزمره نیست. منظورم تحقیری است که از عقب ماندگی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نشات می گیرد. و اتفاقا اگر می خواهیم از مبارزه اجتماعی و تاثیر گذار و زیبایی آن حرف بزنیم، مساله زن یکی از ارکان آنست. تغییراتی که در کومه له ظرف دو سه سال در عرصه مساله زن رخ داد تاثیرات دیر پایی در جامعه کردستان داشت.

مسلح کردن زنان در دسته های نظامی، کنار گذاشتن حجاب، درست در شرایطی که در بقیه جامعه شعار “یا روسری یا توسری!” داده می شد یکی از دستاوردهای این دوران است؛ به جوان و نوجوانی بیاندیشید که بعنوان قربانی حماقت و خرافات به “سپاه” پیوسته یا سربازش کرده بودند؛ مقابله با زن جوانی که با شهامت قلب دشمن را با سلاحش نشانه می رود، چه آشوبی در ذهن و قلب شان بپا می کند. چه داستان هایی که گفته نمی شود؛ چه افسانه هایی که ساختنه نمی شود! یکی از مهمترین دستاوردهای این دوره سند حقوق پایه ای مردم زحمتکش در کردستان است. این سند آینده ای را نوید می داد که لرزه بر اندام سرمایه دار و آخوند و ناسیونالیست و مرتجع می انداخت. یکی از دلایل اصلی حمله نظامی حزب دموکرات به کومه له این  بود.

شاید باین ترتیب بتوان حقیقتی در روایت های ناسیونالیست ها و توبه کرده ها از گذشته انقلابی و افتخار آمیز یافت؛ کسانی که راست و چپ منصور حکمت را مسبب جنگ میان حزب دموکرات و کومه له معرفی می کنند. کومه له در این دوره تحولات اجتماعی و سیاسی عظیمی را تجربه کرد. نقش منصور حکمت در این تحولات کلیدی بود. سند حقوق پایه ای مردم زحمتکش در کردستان به قلم اوست، همانگونه که بخش اصلی و وسیع اسناد کنگره 6 که بعنوان یک لحظه کلیدی و تعیین کننده در تاریخ کومه له به ثبت رسیده است، محصول فکر و قلم اوست. دلیل و محرک حزب دموکرت در حمله نظامی به کومه له این تحولات و این انقلاب فکری – سیاسی بود. پس شاید اینها منطقا به این نتیجه رسیده اند که منصور حکمت مسبب این جنگ است. یک حساب دو دو تا چهار تا.

بدون منصور حکمت این تحولات و انقلاب شکل نمی گرفت. و در تلاش برای اعمال “رهبری بر جنبش انقلابی خلق کرد” (تبیین رهبری ناسیونالیست کومه له از جنگ) شاید درگیری هایی میان این دو جریان شکل می گرفت؛ همانگونه که میان دو جریان بارزانی – طالبانی شکل گرفته است. اما حمله نظامی حزب دموکرات به کومه له، از نوع جنگ بارزاتی – طالبانی نبود؛ یک جنگ طبقاتی آشکار بین دو حزب به نمایندگی از دو طبقه متخاصم اصی جامعه بود.

البته اگر این جریان عقب مانده و مرتجع را برخوردار از این “منطق فکری” ارزیابی کنیم؛ زیادی به آنها بها داده ایم. دلیل آنها برای هدف کردن منصور حکمت، دامن زدن به احساس کردایتی است؛ یک “فارس” را مسبب درگیری میان “برادران کرد” قلمداد کردن، بهترین خوراک برای عقب کشیدن جامعه و امحای دستاوردهای آن دوره طلایی است. هدفشان سیاسی است.

به بحث تحقیر بازگردیم. ممکن است اینجا کسی بگوید که خوب باید زن باشی تا عمق مساله را درک کنی. خیر. اینطور نیست. زنان بسیاری هستند که خود به ابزار سرکوب وتحقیر زن بدل شده اند؛ زنان بسیاری هستند که مرد سالاری را در همان سطح بروزات زمخت می فهمند و بس؛ زنان زیادی هستند که حوصله ندارند به عمق مساله گذر کنند و دنباله رو هر تِرند و روایت ایدئولوژیکی که بر جامعه حاکم است، می شوند؛ زنان فعال زیادی هستند که از وجود مساله زن برای جلب توجه و امتیاز گرفتن استفاده می کنند. ( یک جور باج گرفتن؛ باج گیری “قربانی”!)

اما مردانی هستند که عمق مساله را درک کرده اند و همیشه کوشیده اند مساله را از زمخت ترین شکل بیرون بکشند و به عمق آن نور بیافکنند. من شاید جزء افراد منحصر بفردی باشم که دو مرد در زندگیم، دو مردی که نزدیکترین و موثرترین انسان ها در زندگیم بودند اینگونه اندیشیده اند. این دو انسان که مرد بودند، نقش بسیار مهمی در زندگی شخصی و سیاسی من داشته اند؛ پدرم و پارتنرم.

طوق جنسیت

چند ماه پیش نوشتم که کرونا موجب شد مبرمیت انتشار خاطراتم را درک و لمس کنم. اینجا میخواهم بمناسبت 8 مارس خاطراتم را بعنوان یک زن کمونیست بنویسم. فعالیت یک زن کمونیست در فضای مرد سالارانه. اینکه بعنوان یک زن چه دیده ام و بعضا چه عذابی کشیده ام و چگونه برخی از خصوصیاتم، ناخواسته، ریشه در جنسیتم در مقابله با مردسالاری دارد؛ چگونه واکنش به مرد سالاری و تحقیر مرد سالارانه برخی خصوصیات را در انسان تثبیت می کند. چگونه اجازه پیدا نمی کنی که حتی یک لحظه جنسیتت را فراموش کنی و بعنوان یک انسان فعالیت کنی؛ چگونه هر تلاشی میکنی این طوق جنسیت را به گردنت می بندند. مرد کمونیست است؛ تو “زن کمونیست!”

هیچوقت دقت کرده اید که در زبان روزمره کمونیست یک لفظ مردانه است؟ در زبان روزمره یک لغت کمونیست داریم و یک عبارت زن کمونیست. ( این پدیده هنوز متداول است و مطمئن نیستم افراد زیادی آنرا به زیر سوال ببرند. دقت کنید کلمه کارگر، زندانی سیاسی و حتی کلماتی مانند کولبر مردانه هستند. لذا کارگر داریم و کارگر زن، زندانی سیاسی و زندانیان سیاسی زن، کولبر و کولبران زن! این قدر شور شده است که بتازگی اعدام شدگان و اعدام شدگان زن نیز به لیست اضافه شده است.) چه زمانی که می خواهند ازت تعریف کنند، چه زمانی که فحشت می دهند. چه زمانی که تحسینت می کنند؛ چه زمانی که از حرص و لج و خشم لمپنیسم شان بیرون می ریزد، جنسیت ات برجسته می شود. و جالب اینجاست در این لحظات زن و مرد به طوبرۀ یکسان، به لمپنیسم دست می برند.

من یکی از کمونیست هایی هستم که هتاکی های بسیاری از جانب ملی- اسلامی ها، رژیم سابقی ها، ناسیونالیست های قوم پرست و چپ های پوپولیست بسویم پرتاب شده است. جالب اینجاست که بخش قابل توجهی از این فحش ها چه از جانب مردان و چه زنان، لمپنی و باصطلاح ناموسی است. اگر بخواهند زنی را تحقیر کنند، زمین بزنند و نفرتشان را بر سرش بریزند چه بر زبانشان جاری می شود؟ عین اسلام: “فاحشه”. این لفظ یا تصویر یا مقوله یک آن مغزشان را خلاص نمی کند.

زمانی که یک زن کمونیست، رفیق سابق، در پاسخ به نقد سیاسی من، به همین تصویر و مفهوم متوسل شد، فهمیدم که یک مبارزه طولانی و ریشه ای لازم است تا این لمپنیسم، و این فرهنگ اسلام زده و شرق زده را از جامعه حذف کند. البته ایشان بشکلی پاستوریزه نوشت؛ “آذر ماجدی معلوم الحال” آن عبارتی بود که این خانم کمونیست استفاده کرد. پیش خود گفتم یا آنقدر بی اطلاع است که معنای این عبارت را نمی فهمد و آنگاه وای بحال جریانی که ایشان در رهبریش نشسته؛ یا اینقدر بی اصول و بی پرنسیپ است؛ که باز وای بحال آن جریان.

لابد تا الان دیگر بسیاری در دنیای سیاست متوجه شده اند که من اگر از آن بیدها بودم که با این بادها بلرزم، مدتها پیش کرکره را پایین کشیده بودم. وقتی سلطنت طلب، ملی اسلامی، رضا رخشان و باصطلاح کمونیست ها توبره شان یکیست، سنگشان یک شکل است و کف بر دهان آوردنشان را فقط با ناموس می توانند بیان کنند، عمق و حاکمیت جان سخت یک فرهنگ متغفن شرق زده – اسلام زده را درک می کنی؛ و ضرورت ریشه کن کردن این فرهنگ برای مقابله با مردسالاری و زن ستیزی. اما می دانی که این فرهنگ را فقط با یک انقلاب کارگری و ریشه کن کردن سرمایه داری می توانی بطور کامل از جامعه لایروبی کنی. یک مبارزه طولانی، پیچیده و سخت.

گذری به کودکی و نوجوانی

باید به گذشته دور سفر کنم. به زمان بچگی. بچگی و نوجوانی مهمترین دوران شکل گیری شخصیتی انسان است. تاثیرات دوران بچگی، چه مثبت و چه منفی، دیرپا و بعضا دائمی است. بخاطر ندارم که چگونه روحیه عصیان درم شکل گرفت ولی حدس می زنم که پدرم نقش مهمی در آن داشت. در بچگی قد علم کردن در مقابل هر چیزی که دوست نداشتم و برایم ناخوشایند بود، یک واکنش خود بخودیم بود. رفته رفته این دوست نداشتن مفهوم ارزشی- عقیدتی- اخلاقی و سیاسی بخود گرفت. از بچگی بر سر اسلام با فک و فامیل بحث داشتم. بیشترین بحث ها را با یکی از خاله هایم بخاطر دارم. سر موقعیت زنان؛ صیغه، تعدد زوجات؛ حجاب؛ محمد، فاطمه و خدیجه و قس علیهذا. در مدرسه بر سر اتوریته و سیاست به معنای بسیار عام آن که در آن زمان برایم قابل درک بود. بعدا در دانشگاه در غرب در مقابل استادان. در مقابله با راسیسم، مردسالاری، غرب محوری، آپارتاید نژادی. و بعد انقلاب 57.

انقلاب 57 تمام نقشه های زندگی مرا مثل بسیاری از هم نسلی هایم تغییر داد. یک روز تصمیم گرفتم که دیگر طاقت ماندن بیرون از ایران را ندارم و میخواهم برگردم و در این رویداد مهم سهیم باشم. بلیط خریدم و علیرغم مخالفت شدید خانواده چمدانم را بستم و رفتم فرودگاه. اما مدت دو سه ماه قبل از بازگشت در اروپا مطالعه کردم. خواندم و در بحث ها بیشتر بعنوان شنونده شرکت کردم. میخواستم یاد بگیرم. میخواستم تعمق کنم. میخواستم درست بیاندیشم.

من از بچگی خود را سوسیالیست می دانستم. باین خاطر که پدرم خود را سوسیالیست می دانست و به مارکس احترام عمیقی می گذاشت و از او تعریف می کرد. هر چه از مارکسیسم آموخته بودم، آموزش های او بود. ساعات طولانی که در اتاق نشیمن کنار بخاری می نشستیم و من از او سوال می کردم و او با صبر و آرامش پایان ناپذیر توضیح می داد. از انقلاب اکتبر، انقلاب کبیر فرانسه، تفاوت هایشان؛ مارکس چه گفته است؛ اسلام چه می گوید؛ ایراد مذهب چیست؛ برابری زن و مرد ووو.

تمام درک من از مارکسیسم همانی بود که پدرم برایم توضیح داده بود. اما به دلم می نشست. علاقه و احترام عمیقی به مارکس در خود احساس می کردم. بعدا وقتی مارکس را خواندم، وقتی کلاسیک ها را بلعیدم، متوجه شدم که پدرم یک دیدگاه ماتریالیستی فوئرباخی داشت. سوسیالیسم را مثل انتشارات پروگرس شوروی توضیح می داد. یک دید پوزیویستی. اما همان درک ناقص مرا شیقته مارکس و سوسیالیسم کرده بود.

در مورد برابری زن و مرد بیشتر از اینکه پاسخ به سوال باشد؛ اظهاریه و موضع بود. فرضا در خانه ما هیچوقت نمی شنیدی از پدر که بگوید “آخر دختری گفته اند و پسری گفته اند!” هیچوقت نمی شنیدی بگوید برای دختر مناسب نیست این کار را بکند یا اینطور حرف بزند؛ هیچ تفاوتی میان من و خواهرم با برادرم اعمال نمی شد. خود را ناموس کسی نمیدیدیم. انسان بودیم و قابل احترام. وقتی حرفت را می زدی حتی با تندی که به یک عده ممکن بود بَر هم بخورد، ضمنی یا علنی تشویق می شدی که حرفت را می زنی و نمی ترسی. وقتی در سن 13-14 سالگی بهم گفت که “من همیشه می خواستم دختر داشته باشم تا نشان بدهم که با دختر و پسر میشود و باید یکسان برخورد کرد” افتخار عمیقی وجودم را گرفت. احترامم به این انسان چند برابر شد. وقتی فهمیدم که زمانی که در دانشگاه پلی تکنیک بغیر از تدریس نقشی در اداره آن نیز داشت تبعیض مثبت برای پذیرش دختران به دانشگاه پلی تکنیک را بعنوان سیاست دانشگاه  معرفی و تصویب کرد، بخود بالیدم. هر چند پس از مدتی بدنبال اختلافات سیاسی با رئیس دانشگاه از پلی تکنیک رفت و بعنوان استاد آزاد در دانشگاه های دیگر مشغول تدریس شد. وقتی همزمان به برادر و خواهرم شطرنج آموخت و تشویقشان کرد با هم بازی کنند. وقتی در مقابل فامیل از نظرات من و عصیانم دفاع می کرد. وقتی در سن 16 سالگی کتاب “چه باید کرد؟” چرنیشفسکی را برای مطالعه بهم داد؛ تمام این لحظات در ساختن شخصیت من نقشی تعیین کننده داشت.

من دختر خوش شانسی بودم. باید اذعان کنم. چه امتیازی از این بالاتر که در آن جامعه تا مغز و استخوان زن ستیز و مردسالار، عقب مانده و شرق زده چنین پدری داشته باشی؛ چنین پشتوانه و محیطی برای رشد داشته باشی. اما راستش بعضی وقتها که فشار رویم زیاد می شود و همان روحیه عصیان که دیگر حالت ژنتیکی برایم پیدا کرده رهایم نمی کند؛ پیش خود فکر می کنم کاش طور دیگری بزرگ شده بودم. کاش می توانستم سازش کنم؛ کاش دفاع از حق و حقیقت این چنین جایگاهی برایم نداشت؛ کاش کمی همرنگ جماعت می شدم؛ کاش منهم می آموختم که “آسته برم و آسته بیام”؛ کمی دیپلماسی و پولتیک زدن یاد می گرفتم. اینطور زندگیم شاید راحت تر و آسانتر می شد!

انقلاب 57 و مارکسیسم انقلابی

قبل از بازگشت به ایران چند ماهی در پاریس و لندن بودم. به تظاهرات می رفتم. در پاریس به جلسات و میزکتاب هفتگی در سیته اونیورسیته می رفتم و بحث های جریانات متنوع چپ کنفدراسیونی را گوش می دادم. بنظرم این بحث ها درست نمی آمد؛ ایراد داشت. اما نمی توانستم انگشت روی ایراد بگذارم. فقط می دانستم که علیرغم علاقه شدیدم به مارکسیسم و سوسیالیسم با این سازمان ها نمیخواهم و نمیتوانم کار کنم. بعلاوه، مرد سالاری شدید میان این چپ ها. در آن زمان مردسالاری مردها خیلی تو ذوق می زد. این فضا را نمی پسندیدم و در آن احساس امنیت نمی کردم. دو ماهی به لندن رفتم. ژوبین را پس از چهار سال دوباره می دیدم. او مدام مشغول مطالعه و نوشتن بود. با دوستانش که با بعضی من تازه آشنا می شدم بحث سیاسی می کردند. البته بعضا هم گیتار می زد و می خندیدند. هنوز خنده از لبانمان پاک نشده بود. هنوز خون به زندگیمان پاشیده نشده بود. هنوز هیجان بود و آرمان و ایده ال. هنوز سیاست “معصوم” بود.

به بحث های آنها که گوش می دادم کنجکاویم بشدت تحریک می شد. بحث های ژوبین را دوست داشتم. احساس کاملا متفاوتی می گرفتم از آن بحث ها و بحث هایی که در جلسات سیاسی پاریس شنیده بودم. تشویق می شدم که بیشتر بدانم و بیشتر بفهمم. از ژوبین خواستم که یک کتاب مارکسیستی بهم معرفی کند که موقعیت زن و مرد سالاری را از دید مارکسیسم توضیح دهد. ژوبین کتاب منشاء خانواده انگلس را توصیه کرد. بلافاصله دست بکار شدم. رفتم سه جلدی منتخب آثار مارکس و انگلس را خریدم و خواندن را آغاز کردم. منشاء خانواده اولین اثر کلاسیک مارکسیستی بود که مطالعه کردم. برای من هر دو مساله هم بیعدالتی، فقر و نابرابری مهم بود و هم نا برابری زن. از همین رو با کتابی شروع کردم که هر دو را توضیح می داد.

از خواندن این کتاب لذت بردم. احساس عجیبی بود. هیچگاه در طول زندگیم این چنین از آموختن لذت نبرده بودم. از درس های تاریخ و فلسفه پدرم لذت می بردم ولی آنرا بعنوان آموختن، حداقل در شکل معمول آن، در نظر  نمی گرفتم؛ بیشتر روال عادی زندگی و گذراندن  لحظات زیبا با پدرم بود. مطالعه کلاسیک های مارکسیستی دنیایی را به روی من گشود. بعد از دو ماه با این منتخب آثار در چمدان و چند کتاب دیگر به ایران بازگشتم.

من در این جامعه به دنیا آمده بودم و بزرگ شده بودم؛ خوب می شناختمش. میدانستم تا چه میزان مرد سالار است. پنج سالی نیز در غرب زندگی کرده بودم و تفاوت ها را دیده بودم. در نتیجه ساده لوح نبودم. اما وقتی با جنبش چپ و کمونیستی قاطی شدم. شوکه شدم. شاید امیدوار بودم که این جنبش چپ هم مثل پدر من روشن بین و آزادیخواه باشد. چه اشتباه بزرگی. از عقب ماندگی و اسلام زدگی شان شوکه شدم. وقتی دختران چپ را می دیدم؛ دختران مبارز که با خط سه بودند و آنهایی که با فدایی ها بودند؛ باورم نمیشد. لباس پوشیدنشان فقط یک ذره با دختران مجاهد متفاوت بود. توجیه شان چه بود؟ باید بخشی از خلق می بودند! و “حجاب مساله خلق نبود!”

جالب اینجا بود که اگر مثل آنها لباس نمی پوشیدی اصلا بعنوان چپ قبولت نمی کردند. نزدشان “طاغوتی” بودی. اگر مثل آنها لباس می پوشیدی هم جدی ات نمی گرفتند؛ چون زن بودی! به جلسات برخی زنان چپ کنفدراسیونی که به ایران برگشته بودند رفتم. آنها یک سری کلیشه در مورد مساله زن ارائه می دادند و به امپریالیسم و خلق هم اشاره می کردند. یک تقسیم کار روشن، درک شده و پذیرفته شده ولی اعلان نشده و نانوشته میان همه از زن و مرد وجود داشت. سیاست و مبارزه سیاسی “ایدئولوژیک” حوزه مردانه و مساله زن یک حوزه زنانه بود.

برای اینکه پذیرفته شوم در نحوه لباس پوشیدن در جلسات و آکسیون های سیاسی تجدید نظر کردم. هیچگاه اما زیر بار روسری نرفتم تا وقتی به کردستان رفتیم. یادم است وقتی میرفتم سر کار یک لباس از کمد در می آوردم و به تن می کردم؛ نگاهی در آئینه می انداختم و از خانه میزدم بیرون. اما وقتی عازم جلسه سیاسی بودم مدت طولانی در مقابل آئینه می ایستادم و همه چی را چک می کردم تا ببینم کارت قبولی می گیرم یا نه. خوب یادم است که یکی از دوستان وقت که با اتحاد مبارزان کمونیست فعالیت می کرد یکبار در تابستان داغ تهران با بلوز آستین کوتاه خواست به یک میتینگ پیکار برود راهش ندادند! بهش گفتند با آستین کوتاه نمی تواند در میتیگ شرکت کند! ظاهرا “بدون شرکت زنان، انقلاب پیروز نمی شود!” اما “زنان پوشیده .”

همین شعار “بدون شرکت زنان، انقلاب پیروز نمی شود” چقدر مردانه است! کمی دقیق شوید! انقلاب یک پدیده مردانه است که اگر زنان نیایند پیروز نمی شود. این متداول ترین شعار پوپولیسم در دفاع از حقوق زن بود.(درست است که این شعار در انقلاب اکتبر باب شد. اما این تغییری در ماهیت مساله نمی دهد. روسیه در آن دوره تازه به سرمایه داری قدم گذاشته بود و از نظر فرهنگ توده ای بسیار عقب مانده بود. جامعه روشنفکری پیشتاز داشت؛ اما جامعه در بند بازماهده های ارباب و رعیتی، کلیسای ارتودوکس و دیکتاتوری بود.) یا وقتی لطف پوپولیستی شان گُل می کرد و اعلام می کردند که “زنان دوش بدوش مردان در انقلاب شرکت کردند!” باز دقت کنید: انقلاب یک پدیده مردانه است، که اتفاقا زنان هم در آن شرکت کرده اند. ادبیات و زبان پوپولیستی مملو از این سوتی های مرد سالارانه است. منتهی اینها سوتی نبود! تفکرشان بود؛ اعتقاد قلبی شان بود؛ جزء این مساله را نمی دیدند.

در تظاهرات عمومی بی حجاب شرکت می کردم و بارها و بارها از طرف زن و مرد، بخصوص زن های چپ نصحیت می شنیدم که باید وحدت را حفظ کرد و حجاب بسر گذاشت. وقتی می گفتم این انقلاب برای آزادی است، چرا من باید حجاب بسر کنم، می شنیدم: “وحدت کلمه!” اول سرنگونی شاه؛ حفظ وحدت برای سرنگونی شاه!

طنز تلخ اینجاست که از سرکوب سی خرداد 60 ببعد عملا و دقیقا نحوه لباس پوشیدنم باعث شد که از در تور حزب الله و سپاه افتادن در خیابان جان سالم بدر برم. اینقدر یونیفورم دختران چپ روشن و عیان بود که شناسایی دختران چپ در خیابان ها برای رژیم مثل آب خوردن بود.

من از سال 58 فعالیت تشکیلاتی خود را با اتحاد مبارزان کمونیست آغاز کردم. پیش از پیوستن به ا م ک یک شب درست پس از انتشار “خطوط عمده” رو به ژوبین کردم و گفتم: ژوبین تو این جزوه را نوشته ای؟ با تعجب و حیرت جواب داد: نه! چرا می پرسی؟ (باصطلاح مخفی کاری می کرد!) گفتم نوشته همه حرفهای تو است. حتی نثرش مثل حرف زدن توست. واقعا از این اظهار نظر جا خورد. من دیگر ادامه ندادم. اما طولی نکشید که ژوبین با من حرف زد. گفت چه سازمانی هستند و پرسید آیا می خواهم با این سازمان فعالیت کنم. منهم با خوشحالی گفتم: حدس زده بودم و بله خیلی علاقمند هستم که با آن فعالیت کنم.

بخاطر کار مخفی من با فعالین سازمان بغیر از آنهایی که از قبل می شناختم و چند نفر دیگر آشنایی نداشتم. لذا نمی دانم که در فعالیت سازمانی برخورد با زنان چگونه بود. اما آنهایی که من می شناختم انسان هایی بسیار پیشتاز تر، مدرن تر و برابر طلب تر از بقیه چپ بودند. یادم است پیش از سی خرداد، آژیتاسیون جوانان کمونیست در خیابان، بویژه نزدیک دانشگاه تهران بسیار متداول بود. یک محیط شاداب و فعال بحث سیاسی. یک روز که کنار دانشگاه بودم، میز کتاب ا م ک را دیدم. یک دختر شجاع و خوش سخن نشریه علیه بیکاری را بدست گرفته بود و با صدای رسا شعار می داد. رژیم را افشاء می کرد و از کمونیسم دفاع می کرد. چه صحنه زیبایی! کاش فیلمی از آن داشتم. اما یک مساله مهم به چشمم خورد: این رفیق روسری بسر کرده بود. این کار هیچ ربطی به ا م ک نداشت؛ تعجب کردم. آیا زیر فشار حزب الله حجاب بسر کرده بود؟ یا تحت فشار پوپولیسم؟ بخانه که رفتم با خسرو دوار و ژوبین در این مورد حرف زدم. مختصر گفتم که این درست نیست.

یکی دو روز بعد نوشته ای از خسرو داور خطاب به دختران سازمان منتشر شد که ازشان خواسته بود حجاب بسر نکنند، تسلیم فضای مردسالارانه و اسلامی نشوند و بقول او مثل دختران “مجاهد” گونی بسر نکنند. یک آژیتاسیون زیبا و قوی علیه عقب ماندگی پوپولیستی و در دفاع از جسارت کمونیستی. این نوشته یکبار دیگر بهم نشان داد که تشکیلات درستی را انتخاب کرده بودم؛ این نوشته در آن فضای پوپولیستی شرق زده مُهر تائید دیگری بر رادیکالیسم و مدرنیسم اتحاد مبارزان کمونیست بود. ضمنا جسارت و عدم تسلیم به محافظه کاری این جریان را نشان می داد. این روش با مارکسیسم خوانایی داشت. تئوری، سیاست و روش های اتحاد مبارزان کمونیست آشکارا با بقیه چپ تفاوت داشت. “مارکسیسم انقلابی” ترم برازنده ای برای این جریان بود.

مارکسیسم انقلابی امیدوارم کرد که در آخرِ تونل روشنایی وجود دارد. باید برای تغییر جنگید. حتی اگر الان مجبور شوی بعضا تسلیم شوی و سازش کنی. این یکی از اولین درس های پراتیکی فعالیت سیاسی تشکیلاتی کمونیستی من بود. یادم است که یک هسته مطالعاتی کاپیتال داشتیم. در این هسته احساس نمی کردم که زنم و باید ساکت باشم، از همه مهمتر اطمینان داشتم که صدایم شنیده می شود. در این هسته بغیر از من، ژوبین، مهدی میرشاهزاده و یک رفیق دیگر بود که متاسفانه هیچ اطلاعی از سرنوشتش ندارم.

در عین حال با یک سازمان زنان هم فعالیت می کردم. از همان بهار 58 تا پائیز 59 که کنفرانس مشترکی در دانشکده پلی تکنیک برگزار شد با این سازمان فعالیت کردم. همان فرهنگ چپ پوپولیست در این سازمان هم حاکم بود. در تابستان 58 جزوه ای از آلکساندرا کولنتای بنام “مساله زن” ترجمه کردم و مقدمه ای هم در مورد مساله زن و  نقش کار خانگی بر آن نوشتم. (جمشید هادیان در ادیت آن همکاری کرد.) جزوه را برای انتشار به سازمان متبوع ارائه دادم. با مقدمه من مخالف بودند. گفتند اگر مقدمه را حذف کنم چاپش می کنند. قبول نکردم. ژوبین ترتیب چاپش را داد. عکس کولونتای را هم روی جلد زدند. احساس غرور می کردم. هنوز خیلی جوان بودم و تازه یک سال بود که مطالعه مارکسیستی را آغاز کرده بودم. ترجمه این نوشته و مقدمه آن که یک بحث تئوریک درباره ریشه ستمکشی زن بود در من یک انرژی مثبت و اعتماد بنفس بودجود آورد. ( آن جزوه را در اختیار ندارم. مباحث آن مقدمه را درست بخاطر ندارم. مطمئن هستم که اگر الان دوباره بخوانمش نقد زیادی به آن خواهم داشت. اما این بحث برای دوره خودش بسیار عمیق بود. یک تفکیک دیگر از جنبش پوپولیستی.)

کردستان و کومه له

در اردیبهشت 1361 به کردستان رفتیم. من و ژوبین با اتوبوسی به ارومیه رفتیم. در راه برای رد گم کردن یک چادر باصطلاح نماز  بسرم انداختم. بغیر از یکی دو بار برای رفتن به مراسم خاکسپاری در قم، این اولین بار بود که چادر بسر می کردم. در ارومیه چند تن از رفقای کومه له ما را تحویل گرفتند و به مناطق آزاد بردند. شنیده بودم که در کومه له باید روسری بسر داشت. منهم یک شال توری داشتم و بر سرم انداختم. فکر می کردم قضیه سمبلیک است و همان تور کافیست. اما خیر! مساله جدی بود. حجاب در کومه له از چپ پوپولیست تهران خیلی جدی تر بود. مجبور شدم روسری جدی تری بر سر کنم. شوکه بودم اما ابتدا اعتراضی نکردم. مثل شوک فرهنگی بود. بهت اصابت می کرد؛ گیجت می کرد مدتی دنباله روی می کردی یا بالاخره همرنگ می شدی یا دست به اعتراض و عصیان می زدی.

وقتی به مقر مرکزی کومه له رسیدم ژوبین عازم کنگره سوم کومه له شد. من تنها ماندم. خوشبختانه با دو رفیق زن، که بتارگی از تشکیلات شهر بدلایل امنیتی به مناطق آزاد آمده بودند، مثل خود من، نزدیک شدیم و در مورد موقعیت زنان در تشکیلات و مقابله با و تغییر آن بحث می کردیم. بدنبال سرکوب های سال اخیر و ضرباتی که به تشکیلات های شهرها خورده بود، فعالین تشکیلات داخل که از اسارت جان سالم بدر برده بودند عازم مناطق آزاد شده بودند. تا آن مقطع فعالین زن یا در تشکیلات داخل شهرها فعالیت می کردند و یا نقش خدمات دهنده به تشکیلات نظامی، بطور نمونه پیک های تشکیلاتی، تامین تدارکات و قس علیهذا را بعهده داشتند؛ آنچه سنتا بعنوان کارهای پشت جبهه شناخته می شود.

تاریخا فعالیت نظامی فرهنگ و سنت خاص خود را دارد. فرهنگ و سنتی که مردسالار است. مردان کار نظامی می کنند و زنان نقش پشت جبهه دارند؛ نه فقط در جنگ های کشوری و جهانی، بلکه در سازمان های پارتیزانی چپ نیز این سیاست و نگرش حاکم بود. در جامعه شرق زده ایران و بخصوص در کردستان که از همان محدود پیشروی های فرهنگی – اجتماعی تهران نیز بهره کمتری برده بود، این فرهنگ بسیار غلیظ بود. بشکل باور نکردنی عقب ماندگی فرهنگی در این تشکیلات وجود داشت. بعلاوه، سنت “کیش اسلحه” کاملا در کومه له بارز بود؛ این سنت از جنبش ناسیونالیستی و کردایتی بعاریت گرفته شده بود. مهاجرت تعداد زیادی زن به تشکیلات نظامی “مشکل” جدیدی بود که باید برای آن راهیابی می شد! و ما درست در این دوره ترانزیشن به کردستان آمدیم.

بخصوص یکی از آن دو رفیق زن از شیوه برخورد تشکیلات به زنان و وضعیت آنها جا خورده بود و ناراضی بود. بمن گفت آذر تو در رابطه با مساله زن بیشتر کار کردی و اطلاعاتت بیشتر است نامه ای به سید ابراهیم بنویس و به او گزارش بده و توضیح بده که چه شرایطی در اینجا وجود دارد. (نکاتی با این محتوا. روشن است که کلمات بیادم نمانده.) منهم بقول معروف “از خدا خواسته” دست بکار شدم. چون وضعیتی که در آن قرار گرفته بودم غیر قابل قبول و باور بود. منتهی من چون از یک سازمان دیگر بودم خودم به این کار فکر نکرده بودم. راستش سید ابراهیم را هم اصلا نمی شناختم. از مرکزیت کومه له فقط با دو نفر در ایستگاه اتوبوس ارومیه آشنا شده بودم که برای شرکت در کنگره آمده بودند و بعد از آنهم بعلت ضربات سخت به تشکیلات شهر ها در مناطق آزاد ماندگار شدند. یکیشون خیلی بداخلاق بود و با هم در دو سه روز سفر یک کلام هم رد و بدل نکردیم ولی دیگری آدم بسیار اجتماعی و خوش مشربی بود و صحبت کرده بودیم.

من یک نامه مفصل درباره وضعیت زنان در مقر و برخوردها و مقداری هم در مورد تفاوت های مارکسیسم و پوپولیسم در زمینه مساله زن نوشتم و با پیک برای ابراهیم علیزاده در کنگره سه فرستادم. جالب است این اولین برخورد من با ابراهیم علیزاده بود. ژوبین وقتی برگشت بهم گفت، سید ابراهیم بهش گفته رفیق آذر نیامده دست بکار شده!

مرا موقتا در حوزه رادیو صدای انقلاب سازماندهی کردند. برنامه مشترک کومه له و ا م ک منتشر شده بود و موضوع اصلی بحث جلسات سیاسی حوزه های تشکیلات بود. از آنجا که این برنامه در اصل توسط ا م ک نوشته شده بود و منهم با ا م ک بودم از من خواستند که درباره برنامه توضیح دهم. یادم است بحث مربوط به مطالبات و حقوق زنان در جلسه داغ و آتشی شد. یکبار وقتی در مورد بند حق آزادی سفر زن بحث می کردیم، مردی که تازه از مهاباد برای پیشمرگایتی به مناطق آزاد آمده بود و فامیل نزدیک یکی از اعضای رهبری بود، با عصبانیت سرم داد زد: “یعنی چی؟ یعنی زنِ من هر وقت بخواهد به هر جا که بخواهد بدون اجازه من می تواند برود؟” گفتم. آره. دقیقا یعنی این. زن و مرد با هم برابرند. بلند شد کمی در اتاق قدم زد. رفت بیرون و بعد از چند روز دیگر ندیدمش؛ گفتند که به مهاباد بازگشت. باین ترتیب من باعث یک “آش پتال” در کومه له شدم! تازه هنوز روسری سرم بود.

مساله آزار دهنده دیگر جدایی کامل زن و مرد از هم بود. تقریبا مثل اندرونی – بیرونی. زنان مجاز نبودند در مقر باشند. فقط برای کار می توانستند به مقر رجوع کنند. یعنی مردان در مقر غذا می خوردند و ما اجازه نداشتیم با آنها غذا بخوریم. یکی از رفقای زن با شوهرش که عضو دفتر سیاسی کومه له بود یک اتاق بسیار کوچک در روستا داشتند. ما حدود هفت هشت زن در این اتاق غذا می خوردیم. نمی شد نفس کشید. بالاخره با یکی دو تا از رفقا تصمیم گرفتیم که این سیستم اندرونی – بیرونی را بمصاف بطلبیم. پروسه دقیق را بخاطر ندارم اما با یکی دو هفته بحث و جدل با مسئولین سازمانی در محل، در مقر بروی زنان گشوده شد.

اولین باری که رفتیم مقر ناهار بخوریم من با یک احساس شعف و پیروزی زودتر  به مقر رفتم. روی زمین سفره پهن بود و طبیعی ترین کار این بود که وقتی فرد جدیدی وارد اتاق می شود کسی که در کنار سفره نشسته بود از در دور تر می شد تا جا برای تازه واردین باز شود. خوب منهم همین کار را کردم. گرم مشغول بحث و صحبت با رفقا بودم. یکدفعه متوجه شدم نگاه ها همگی به من زل زده است. سریع به خودم و به دور و بر نگاهی انداختم. من در باصطلاح “بالای” اتاق نشسته بودم و در هر دو طرفم رفقای مرد بودند و من مشغول یک بحث داغ با دو سه تن از این رفقا. این صحنه برای حاضرین بسیار عجیب و تازه بود. پس همگی به من زل زده بودند. رفقای زن حتی اگر زودتر هم آمده بودند همان دم در نشسته بودند. یعنی با اضافه شدن به اتاق جایشان را تغییر نداده بودند، برای فرد تازه وارد جا باز کرده بودند. شوکه شدم. چرا؟ بعد پتکی به سرم خورد: زن باید دم در بنشیند! جای زن در بالای اتاق نیست؛ مگر اینکه سالمند باشد!

برداشتن حجاب

یک نبرد سخت تر و پیچیده تر حذف حجاب از فرهنگ کومه له بود. توجیه و توضیح رهبری کومه له این بود که چون در دهات هستند برای احترام به مردم و یا بخاطر فرهنگ روستا حجاب باید رعایت می شد. من این استدلال را نمی پذیرفتم. اما متعلق به یک سازمان دیگر بودم و باید راه مقابله با آنرا پیدا می کردم. با رفقای رهبری در هر فرصتی که بدست می آمد بحث می کردم. در آن مقطع بحث در این مورد با عبدالله مهتدی از همه آسانتر بود. احساس می کردی به بحثت گوش می دهد. بقیه در بهترین حالت ادب نشان می دادند، بویژه لابد بخاطر اینکه “همسر کاک نادر” بودم؛ و برخی بطور جدی مخالفت می کردند. خوب بخاطر دارم یک روز در روستای زلاندول بودیم، محل مقر ا م ک و رادیو صدای انقلاب، با یکی از رفقای بالای رهبری کومه له، که اکنون مدتهاست به ناسیونالیست های دست راستی پیوسته، سر بحث را باز کردم. پرسیدم چرا زنان باید در یک سازمان کمونیستی روسری سر کنند (لغت حجاب را استفاده نمی کردیم چون بر خورنده بود؛ میگفتیم روسری) با عصبانیت فرو خورده، با لحنی پر از حرص، با دست زد روی سرش و گفت بالاخره باید یک چیزی روی سر باشد؛ منکه از این واکنش و کلام شوکه شده بودم، مثل او با دست روی سرم زدم و گفتم خوب اگر قرار است یک چیزی روی سر باشد، کلاه بگذاریم سرمان.

حدود دو ماه بعد از این واقعه ما شروع کردیم کلاه های شبه نظامی سرمان گذاشتیم. و باین ترتیب روسری را کنار گذاشتیم. اما هنوز مدتی طول کشید تا روسری از درون کومه له حذف شد. اگر به عکس های آن دوره نگاه کنید می توانید این تحولات را ببینید.

مساله بعدی سیگار کشیدن مثل مردان در مقر بود. وقتی به کردستان رفتم زنان مقابل مردان سیگار نمی کشیدند. هر روز صبح مسئول تدارکات مقر سهمیه سیگار را میان پیشمرگان تقسیم می کرد. ما زنان باید یواشکی به او رجوع می کردیم و سهمیه سیگارمان را بطور مخفی دریافت می کردیم. این صحنه واقعا مضحک بود؛ من خنده ام می گرفت؛ به دوستان میگفتم انگار داریم مواد مخدر تحویل می گیریم!

یک روز به ژوبین گفتم من میخوام در مقر سیگار بکشم. این وضع نادرست است. گفت با مسئول مقر صحبت کن. مسئول مقر رفیق عزیزمان احمد امیری بود. یادش گرامی! به او مراجعه کردم و گفتم رفیق احمد فکر می کنم درست نیست که بین زنان و مردان فرق قائل شویم. زنان هم باید بتوانند مثل مردان در مقر سیگار بکشند. با اجازه ات من می میخوام در مقر سیگار بکشم؛ از نظر شما مساله ای نیست؟ شرمنده شد. از اینکه من داشتم از او چنین اجازه ای می گرفتم کاملا شرمنده بود، با نگاه خجولی گفت خواهش می کنم رفیق آذر. و من در آن روز اولین سیگار را در مقر کشیدم. چنین اجازه خواستنی برای منهم بهیچوجه آسان نبود. من در سن هفده سالگی سیگار کشیدن را شروع کردم. نه از پدر و نه از مادر اجازه نخواستم. جلوی هر دو هم سیگار می کشیدم. آنوقت در این سن باید از مسئول مقر برای سیگار کشیدن اجازه می گرفتم!

در اینجا می خواهم واقعه ای را شرح دهم. اصلا قصد ندارم بگویم که این خصلت نمای کومه له وقت بود. اما بسیاری در این نوع احساسات و تفکرات سهیم بودند. یک واقعه غیر قابل انتظار و باور! شوک آور!

رابطه من و ژوبین خیلی برابر بود. من به قابلیت تئوریک، سیاسی و قدرت تفکر و تحلیلش عمیقا احترام می گذاشتم و آنرا تحسین می کردم. این خصلت یکی از دلایل اصلی جذب من به شخصیتش شده بود. اما رابطه مان برابر بود و هیچیک از سنت های مرسوم در میان ما وجود نداشت. در زندگی مشترک مثل دو دوست همخونه بودیم. کارهای خانه باید انجام میشد و با هم انجام می دادیم. ژوبین همیشه لباس هایش را خودش می شست. اصلا دوست نداشت کسی کارهایش را انجام دهد و انتظار هم نداشت که کس دیگری کارهایش را انجام دهد. به تمام معنا مستقل بود. حتی یک جعبه نخ سوزن داشت که در صورت لزوم لباسش را رفو یا شلوارش را کوتاه می کرد.

در وسط ده یک تلمبه آب بود. پیشمرگان در کنار این تلمبه رخت می شستند و بعضی وقتها بعضی زنان روستایی. یک روز ژوبین تشت را برداشت و با لباس چرک هایش به کنار تلمبه رفت. چمباتمبه زد و مشغول رخت شستن شد. منهم رفتم پیشش وچمباتمبه زدم کنارش و مشغول صحبت شدیم. نمیدانم راجع به چی حرف می زدیم ولی داشتیم می گفتیم و می خندیدیم. یک دفعه متوجه یک نگاه زل زده شدم. سرم را بلند کردم و دیدم یکی از پزشکان تشکیلات که ضمنا فامیل یکی از اعضای مرکزیت بود بمن خیره شده. با صدای بلند و لحن توهین آمیزی بمن گفت: “رخت هایش را که نمی شوری، باهاش هره کره هم می کنی!” اینها کلماتی بود که او استفاده کرد. نزدیک به چهل سال از آن روز می گذرد. اما هنوز مثل دیروز تصویرش در ذهنم است و کلماتش در گوشم. به عمرم هیچکس این چنین با من برخورد نکرده بود. هیچکس بخود اجازه نداده بود اینچنین به من توهین کند! مانده بودم چه واکنشی نشان دهم! اینقدر این رفتار زشت و زمخت بود که هر واکنشی به مشاجره بدل می شد. نگاهی به ژوبین کردم. او هم حیرت زده شده بود. چیزی نگفتیم و او رفت. اما آنچه تاسف آور تر بود، این بود که کسانی که دور و بر بودند بنظر نمی رسید که از رفتار و حرفهای این آدم متعجب یا متاثر شده باشند. بنظرشان یک برخورد عادی بود.

مسلح شدن زنان

از همان ابتدا یکی از بحث های ما ضرورت مسلح شدن زنان و ادغام زنان و مردان در همه سطوح تشکیلاتی از آنجمله دسته های نظامی بود. این بحث ها در سطوح مختلف پیش می رفت. میدانم که رهبری ا م ک با رهبری کومه له در این مورد صحبت می کردند. اطلاع دارم که ژوبین با آنها بحث می کرد. استدلال ها و بهانه ها یکی یکی کنار زده شد. رهبری کومه له تصمیم گرفت تسلیح زنان را آغاز کند. ولی یک پاسخ مثل “عذر بدتر از گناه” به مساله دادند. یک دسته زن، یا زنانه، تشکیل شد و اعضای آن طی مراسمی مسلح شدند. وظیفه آنها کار تبلیغاتی میان توده ها بود. اگر به عکس های آنها نگاه کنید اگر نه همه، اکثریت حجاب دارند.

خوب یادمه با عبدالهه مهتدی در اینمورد حرف زدم. گفتم این کار از عدم تسلیح بدتر است. یک دسته زنانه و برای کار تبلیغاتی؟ باید زنان در دسته های پیشمرگایتی ادغام شوند و در مبارزه نظامی هم شرکت کنند. بحث های زیادی در گرفت. در سطوح مختلف. بالاخره این هدف هم متحقق شد.

دو عروسی و  عقد شرعی!

تابستان 61 عبدالهه مهتدی ازدواج کرد و کومه له یک جشن عروسی بزرگ برای دبیر کل گرفت. نمایندگان حزب دموکرات و دفتر شیخ عزالدین حسینی از جمله میهمانان بودند. از اتحاد مبارزان کمونیست هم از ژوبین و من رسما دعوت کردند. ژوبین از چنین جشن و مراسمی خیلی برآشفته شده بود. با رفقا صحبت کرد و گفت که تمایلی به شرکت در این عروسی ندارد و از جانب ا م ک حمید تقوایی و همسرش در این عروسی شرکت کردند.

آنطور که از توصیفات این عروسی بر می آمد یک مراسم فئودال منشانه برگزار کرده بودند. چند تا حیوان سر بریده و کباب کرده بودند؛ زنان همه لباس پیشمرگاتی را با لباس محلی کردی عوض کرده بودند؛ با حضور نماینده حزب دموکرات و دفتر شیخ عزالدین؛ یک مراسم شرعی هم گرفتند و آخوندی از دفتر شیخ عزالدین عروس و داما را به عقد یکدیگر درآورد. یک اسکاندال بتمام معنا.

ژوبین بعدا با رهبری کومه له در این باره صحبت کرد. نمیدانم دقیقا چه گفت. با عبدالله مهتدی هم صحبت کردند. در آن زمان عبدالله می پذیرفت که این مراسم اشتباه بوده است. اما مساله عقد شرعی تبدیل شد به یکی از موضوعات دیگر تحولات اجتماعی – فرهنگی در کومه له. ابتدا برایشان غیرقابل قبول می رسید که از عقد شرعی دست بردارند و یک زوج بدون عقد با هم زندگی کنند. بحث های مفصلی هم در این مورد داشتیم.

بالاخره در تابستان 62 درست حول و حوش کنگره موسس حزب کمونیست، ابراهیم علیزاده مراسم عروسی برگزار کرد. در این مراسم عروس و داماد در لباس پیشمرگایتی حضور پیدا کردند؛ از حزب دموکرات دعوت نشده بود؛ اما از دفتر شیخ عزالدین حسینی دعوت بعمل آمده بود. مراسم عقد شرعی برگزار نشد؛ اما جمعی را در یک چادر گرد آوردند از بخشی از رهبری کومه له، ژوبین و من و نمایندگان دفتر شیخ عزالدین. در این تجمع یادم نیست چه کسی از جانب کومه له حرف زد، فکر می کنم عبدالله مهتدی بود؛ اما بطور رسمی به دفتر شیخ عزالدین توضیح دادند که مراسم عقد شرعی نخواهند گرفت. آنها بسیار برافروخته شدند و بحث نسبتا تندی در گرفت. این رویداد یک قدم مهم بجلو بود ولی هنوز نمی خواستند و نمی توانستند یک گسست کامل با شیخ عزالدین حسینی، هم بعنوان فرد و هم نماینده یک جنبش و یک پدیده، انجام بدهند. هنوز خودشان را موظف می دیدند که به دفتر شیخ عزالدین جوابگو باشند و توضیح بدهند و یک جوری طلب مغفرت کنند. از آن پس ازدواج شرعی در کومه له منتفی شد.

وقتی به این تحولات نگاه می کنید، اینکه ظرف یکسال و خورده ای این میزان تحول اجتماعی – فرهنگی در کومه له شکل گرفت؛ سنت شکنی شد؛ راه زدودن سنت های عقب مانده ملی – مذهبی باز شد، یک تحول عظیم و یک دستاورد بزرگ است. هنوز مردسالاری عمیق تر و جان سخت تر از آن بود. اما حداقل مظاهر و بروزات زمخت حذف شد.

پیام بمناسبت 8 مارس!

در پائیز که خطر حملات رژیم کاهش می یافت از زلاندول به خانقاه آمدیم. روزی چند ساعت پیاده روی می کردیم؛ دو سه روزی در راه بودیم. یکی از تنش های کومه له با اهالی روستا بر سر استفاده از تراکتور روستاییان برای نقل مکان بود. طی راه مسئول نظامی گروه ما به یک روستایی سوار بر تراکتور رجوع کرد و از او خواست که ما را به ده بعدی برساند. او راضی نبود و اعتراض کرد. رفیق مسئول ما برای قانع کردن این صاحب تراکتور گفت چند تا زن ضعیفه همراه ما هست؛ اینها را سوار کن. من که این جمله را شنیدم از کوره در رفتم. ولی من تنها نبودم، دو سه تن از رفقای دیگر، از جمله خسرو داور هم به او انتقاد کردند. بحث مفصلی در گرفت. این مسئول که خود را زیر فشار نقد دیده بود، گفت خواستم خوبی کنم!

مقر خانقاه مقر بزرگی بود حدود صد نفر در آنجا بودیم. بحث سیاسی هم بسیار داغ بود. بخصوص موقع شام در مقر ولوله بود. بحث های جالب و داغی داشتیم. یک روز مسئول سیاسی مقر از من خواست که در مقر در مورد مساله زن سخنرانی کنم. استقبال کردم. دو سه روزی کار کردم و خودم را برای این سخنرانی آماده کردم. این اولین سخنرانی من بود. برای اولین بار قرار بود برای صد نفر سخنرانی کنم، در میان مدعوین رهبری کومه له و ا م ک حضور داشتند. این یک اتفاق مهم برای من محسوب می شد. در عین حال این فرصت را بدست می آوردم که بطور جدی در مورد مساله زن، بروزات مردسالاری و لزوم مبارزه با آن صحبت کنم.

سخنرانی بخوبی پیش رفت. احساس می کردم که با دقت به صحبت ها گوش داده می شود. درباره شرکت زنان در کار نظامی هم صحبت کردم. بعد از صحبت من ژوبین نوبتی گرفت و صحبت کوتاهی کرد. یکی از بهترین آژیتاسیون هایی که از او دیده بودم. گفت: ما هر وقت از آزادی زن یا برابری زن و مرد و لزوم تامین آن درون تشکیلات کومه له صحبت می کنیم، بما گفته می شود اما پیشمرگان نمی پذیرند. من از شما می خواهم آن گردان پیشمرگانی که با آزادی زن مخالفند را به ما نشان دهید تا با آنها صحبت کنیم و قانع شان کنیم اجازه دهند زنان آزاد شوند. همه در جایشان میخکوب شده بودند.

به 8 مارس 61 رسیدیم. سر صبحانه به عبدالله مهتدی پیشنهاد دادم و تشویقش کردم که بمناسبت 8 مارس پیامی از طریق رادیو بدهد. با او درباره اهمیت این عمل و تاثیر آن در جامعه صحبت کردم. قانع شد. نواری ضبط کرد و همان رفیق مسئول مامور رساندن آن به آنتن شد. وقت زیادی نبود و تا ده محل آنتن مسافت زیادی بود؛ نمیدام با اسب رفت یا با تراکتور چون اگر می خواست پیاده برود به زمان پخش رادیو نمی رسید. یادمه تا مدتها این رفیق عزیز با من شوخی می کرد که او را به دردسر انداخته ام.

تشکیل حزب کمونیست

تابستان 61 فعالیت برای تاسیس حزب کمونیست شدت گرفت. بحث های زیادی میان دو مرکزیت جریان داشت. این پروسه افت و خیز زیاد داشت. این مسائل باید در جای خود مورد بررسی قرار گیرد؛ اما موضوع این نوشته ما نیست. در آن تابستان ما به منطقه سردشت نقل مکان کردیم. کنگره موسس حزب در روستای مشک کپه برگزار شد.

پیش از تشکیل حزب مرکزیت ا م ک هیات تحریره (ه ت) نشریه کارگر کمونیست، ارگان مرکزی، را سازمان داد. بعدا متوجه شدم که یک موضوع مورد بحث انتخاب من برای ه ت بوده است. عمده مقالات کارگر کمونیست تا آن مقطع را منصور حکمت و خسرو داور نگاشته بودند. دو سه نفر دیگر هم تک مقاله ای برای نشریه نوشته بودند. در آن مرکزیتی که آنروز برای تعیین ه ت تصمیم می گرفت بعضی هیچ مطلبی در نشریه منتشر نکرده بودند. من در آخرین شماره نشریه مطلبی داشتم. امر نوشتن برای ارگان رسمی دستاورد و افتخار محسوب می شد، نه فقط برای من برای تمام فعالین این چنین بود. ضمنا من در کردستان برای رادیو صدای انقلاب هم گفتارهایی تهیه می کردم.

منصور حکمت مرا برای عضویت در ه ت پیشنهاد کرده بود. امری که برایم تعجب آور بود. نه به این خاطر که فکر می کردم صلاحیت ندارم؛ بلکه به این خاطر که من همسرش بودم؛ حکمت پیشنهاد من برای موقعیت های تشکیلاتی را درست نمی دید؛ آنرا تحت چهارچوب “تداخل منافع” (conflict of interest) ارزیابی می کرد. و او توجه و دقت بسیاری داشت که چنین تصویری از خود بدست ندهد که دارد برای کسی باصطلاح “پارتی بازی” می کند. یا دارد محفلیستی عمل می کند. یکی از تلاش های درون تشکیلاتی دائم او مقابله با محفلیسم بود. بعد از جدایی از حزب کمونیست چندین بار شنیدم که از حاکمیت محفلیسم درون تشکیلات کومه له کلافه شده بود. در ح ک ک هم هر گاه بروزاتی از محفلیسم مشاهده می کرد؛ بنوعی با آن مقابله می کرد. او می خواست که مناسبات کاملا مدرنی در حزب حاکم باشد. محفلیسم یکی از موانع بزرگ بود.

فکر می کنم که علاوه بر اینکه من را برای این سازماندهی انتخاب صالحی تشخیص می داد؛ آنرا برای مقابله با مردسالاری، در آستانه تشکیل حزب مفید می دید. گویی در جلسه در مورد انتخاب من بحثی در می گیرد؛ وقتی منصور حکمت می گوید که آذر نه تنها مطلبش در کارگر کمونیست منتشر شده، بلکه برای صدای انقلاب هم می نویسد؛ یکی می گوید آذر زیادی از نظر سیاسی بتو وابسته است. و حکمت که بهیچوجه انتظار این نظر را نداشت پاسخ می دهد: مانند بقیه.

مطمئن هستم که این جلسه برای ژوبین خیلی سخت بوده است. آن پاسخ هم برایش آسان نبوده. اما از این بی انصافی و تعصب و تبعیض باید خونش بجوش آمده باشد. کسی که این نظر را داده بود ادعای تئوریک – سیاسی داشت؛ اما این واقعیت بود. فعالیت در شرایط علنی نه تنها اتکای رهبری ا م ک، بلکه کومه له و پس از تشکیل حزب، رهبری حزب به منصور حکمت را آشکار کرد. عضویت در ه ت کارگر کمونیست در دو سه ماه آخر حیاتش برای من غرور آفرین بود. در عین حال مساله مهمی در رابطه با موقعیت زنان درون جنبش چپ محسوب می شد.

کنگره موسس مردسالاری درون جنبش کمونیستی ایران  و پدیده ای که در حال شکل گیری بود را در مقابل چشمان مان گذاشت. یک زن در این کنگره شرکت نداشت. زنان فقط در رابطه با تدارک کنگره بکار گرفته شده بودند. نمایندگان عمدتا از کادرهای کومه له بعلاوه مرکزیت ام ک و یکی دو کادر دیگر و فکر می کنم یکی دو نفر از جریانات چپ دیگری بود که به مارکسیسم انقلابی پیوستند. کنگره ای کاملا مردانه و با وجه بسیار برجسته نظامی کاری.

البته من در آن مقطع سعی می کردم بخودم بقبولانم که حتما زنی که بتواند در سطح موسس حزب کمونیست ظاهر شود نبوده است. اما وقتی به مردانی که در کنگره شرکت کرده بودند می نگریستم امر اقناع پیچیده می شد. من البته هیچ نقد و اعتراض علنی نکردم. از تشکیل حزب خوشحال بودم. اما این کنگره آئینه ای بود بسوی آینده. تلاش جانفرسایی لازم بود تا مرد سالاری را در حزب تازه تاسیس به مصاف بطلبی. من خودم را آماده کرده بودم.

“مادر پیشمرگه”

توصیف رفقای زنی که پسر یا پسرانشان پیشمرگ بودند با نام “مادر پیشمرگه” یک نمونه بارز دیگر مرد سالاری این جنبش بود. کومه له در این عرصه تنها نبود. لفظ “رفیق مادر” هنوز هم از طرف جریانات پوپولیست بکار گرفته می شود. توجه کنید زنان شخصیت مستقل ندارند! یا مادر کسی، خواهر کسی، همسر یکی و دختر کس دیگری هستند. خود من بارها بعنوان زن کاک نادر معرفی شده بودم. مساله اینست که زمانیکه مادران برای دیدار با فرزندانشان به مقر می آمدند استفاده از این لفظ ایرادی نداشت. اما بمحض اینکه این زن، که ضمنا مادر یک پیشمرگ هم هست، برای کار تشکیلاتی سازمان داده می شد، آنگاه یک رفیق تشکیلاتی محسوب می شد. این “مادران پیشمرگه” بعنوان پیک، تامین تدارکات تشکیلات، مخفی کردن فعالین در خانه های خود و غیره سازماندهی می شدند.

سه سال پیش به مراسم یادبود رفیق عزیز و دوست داشتنی آباجی رفتم.  در یادبود او از طرف سازمان آزادی زن کوتاه صحبت کردم. آباجی از فعالین پرکار تشکیلات بود. مدام مشغول بود. او را آباجی خطاب می کردند، اما اگر  از کسی می خواستی آباجی را بهت معرفی کنند؛ مادر پیشمرگ اولین توضیح بود. درست است سه تن از پسران آباجی پیشمرگ یا فعال کومه له بودند. این یعنی هر چهار نفرشان فعال تشکیلاتی بودند؛ اما آباجی نه بعنوان یکی از اعضای تشکیلات، بلکه مادر سه مرد فعال تشکیلاتی معرفی می شد. ممکن است گفته شود اینقدر توضیح لازم ندارد؛ متوجه شدیم. این توضیحات برای آنست که پوچی این صفت را درک کنیم. و ریشه آن یعنی مرد سالاری را تشخیص دهیم.

پس از تشکیل کنگره موسس و با پخش اخبار آن از طریق رادیو، رژیم یک حمله هوایی و زمینی سازمان داد. ما مجبور به ترک آن روستاها شدیم. بحث اینکه به کجا عقب نشینی کنیم به یک بحث داغ بدل شد. رهبری کومه له برای خودش مناسب نمی دید که به خاک عراق برود؛ در نتیجه در جلسه ای تصمیم گرفته بودند که رهبری حزب و سازمان های مرکزی به خاک عراق بروند و رهبری کومه له و چهره های سرشناس کومه له ای در رهبری حزب در خاک ایران به جای دیگری نقل مکان کنند. این تصمیم به اولین بحث تند و داغ در رهبری حزب تازه تاسیس و میان منصور حکمت و ابراهیم علیزاده منجر شد. من در بحث شان شرکت نداشتم. ولی کمتر ژوبین را این چنین برآشفته دیده بودم. کارد می زدی خونش در نمی آمد. با بحث مفصل در رهبری، این تصمیم تغییر کرد و همه به خاک عراق منتقل شدیم. (این جدل باید در جای دیگری مفصل مورد بحث قرار گیرد ولی اینجا موضوع بحث چیز دیگری است.)

بعد از یادم نیست چه مدت پیاده روی و سپری کردن مدتی در یک روستای بین راه به خاک عراق رسیدیم. در منطقه ای بعنوان شین کاوه مستقر شدیم. وضعیت بسیار بحرانی بود. فشار عصبی، خستگی زیاد، وضعیت بد غذایی، ناامیدی یک حالت انفجاری بوجود آورده بود. ما دیر تر از جریانات دیگر، بطور نمونه حزب دموکرات، به این منطقه رسیدیم و محل استقرار مان بسیار نامناسب بود. آب مورد مصرف بخشی از اردوگاه مسموم بود؛ فکر می کنم بخاطر اینکه بخاطر ارتفاعش فاضلاب مقر های دیگر با آب مخلوط می شد.

یک سوراخ بزرگ در یک تپه بود که فکر می کنم محل نگاهداری موقت دام بود؛ زنان در آنجا مستقر شدند؛ همگی در آنجا می خوابیدند. توضیح عملی آن محافظت از سرما و باران بود؛ دلیل دیگرش هم احتمالا این بود که زنان احساس راحتی و امنیت نمی کردند در فضای باز بخوابند. دلایل هر چه بود، این محل برای سلامتی بسیار مضر بود؛ اکسیژن کافی در آن وجود نداشت و بسیاری از این رفقا با مشکلات جدی روبرو می شدند.

یک واقعه دردناک، زایمانی بود که در این سوراخ بی هوا انجام گرفت. یکی از رفقای زن حامله بود. دردش گرفت و بعد از تحمل درد بسیار نوزاد مرده بدنیا آمد. خیلی دردناک بود. دلیل اصلی نبود اکسیژن کافی در آن سوراخ و نبود هیچگونه امکانات بهداشتی و درمانی بود. درد فرو خورده ای که در نگاه این رفیق بود از خاطرم نرفته است. چگونه در سکوت کامل درد را مزه مزه می کرد. درد از دست دادن فرزند؛ درد شدید زایمان؛ پوچی و بیحاصلی این درد؛ زندانی شدن در این سوراخ تاریک و بی هوا.

اینجا بود که از نزدیک با آباجی آشنا شدم. پیش از این با او در یک مقر و یک روستا نبودم. این زن با اعتماد به نفس و کارایی بسیار سازماندهی زندگی روزمره را بعهده گرفت. به هیچکس نگفت که اینکار را می کند؛ کسی هم او را سازمان نداد. مسئول مقر کس دیگری بود. ولی از همان ابتدا حواسش به محل خواب، به غذا، و رفاه همه بود. آرام و بی سر و صدا در همه این کارها دخالت می کرد. حتی برای آن رفیق زن نقش ماما را ایفاء کرد. انگار مویش را آتش می زدند، هر جا که لازم بود مثل برق حاضر می شد و مشغول می شد. و اینقدر این کارها را طبیعی و “خود بخودی” انجام می داد، که گویی خیلی ساده است. متاسفانه بقیه هم آنرا خیلی ساده و طبیعی و “مادرانه” می دیدند. خیلی دوست داشتنی و قابل احترام بود. از همان مدت کوتاه همزیستی در شین کاوه در ذهنم ماندگار شد.

الان که فکر می کنم، آباجی بهترین مسئول مقر می  بود. در مورد همه مسائل مربوط به زندگی روزمره و رفاهیات ساکنین مقر نظر داشت و آستین هم بالا می زد و دست بکار می شد. در عین حال انسانی مهربان بود. این مهربانی در انسان یک احساس امنیت ایجاد می کرد. اما در آن فرهنگ آباجی مسئول مقر؟! فکری کفر آلود!

آغاز فعالیت در حزب کمونیست

بعد از تشکیل حزب رادیوی حزب راه اندازی شد و من یکی از نویسندگان و مجریان آن بودم. یکی از برنامه های فراموش نشدنی، “مانیفست کمونیست” بود، یک سلسله برنامه در توضیح و آموزش مانیفست، بقلم ناصر جاوید و با اجرای ناصر و من. نمیدانم که نوارش هنوز موجود است یا نه. ولی یک کار موفق و متفاوت بود. هیات تحریریه ارگان رسمی حزب “کمونیست” آغاز بکار کرد. اعضای ه ت همگی از دفتر سیاسی بودند. اما یک جمع دستیاران سازمان دادند که بسیاری از کارهای ثابت و روتین نشریه را عهده دار بودند؛ بطور نمونه صفحه جانباختگان سوسیالیسم و اخبار کارگری، ادیت نگارشی و مشاوره ای سیاسی یک وظیفه دیگر این جمع بود. من بعنوان مسئول این جمع دستیاران منتصب شدم. این انتخاب نیز مقداری موج در تشکیلات مرکزی حزب براه انداخت. چگونه من به مسئولیت دو مرد، یک زندانی سیاسی سابق شناخته شده و یک چریک قدیمی، گمارده شده بودم. هیچکس با این عبارات مشکلش را طرح نمی کرد؛ اما سوال در فضا در گشت و گذار بود. به این مساله و زیر سوال بردن ها در یک جلسه حوزه مرکزی (رادیو صدای حزب، دستیاران ه ت، کمیته سازمانده و دبیرخانه) برخورد شد.

جدی نگرفتن زنان در بحث تئوریک – سیاسی یک پدیدۀ دائمی، آشکار و عمیقا آزار دهنده بود. بطور نمونه در جلسات سیاسی یک زن یک موضع سیاسی درست و فرموله ای ارائه می داد؛ هیچکس به روی خود نمی آورد و به آن هیچ اشاره ای نمی کرد. اما اگر مردی بعدا نظر مشابه ای می داد، همه به آن برخورد می کردند؛ ردش می کردند یا تائید. انگار هیچکس هم متوجه نمی شد. یک شب در چادر رادیو صدای حزب در شین کاوه جلسه سیاسی حوزه سازمان مرکزی داشتیم. یک بحث داغ مربوط به قبول شرایط صلح و مذاکره با دولت صدام حسین از جانب جلال طالبانی رهبر جبهه میهنی درگرفت. (دقیق رویداد را بخاطر ندارم. ولی جلال طالبانی با صدام دیدار کرده بود، باز یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و سر طرحی برای کردستان به توافقاتی رسیده بودند.)

یادم است یکی از رفقایی، که از اتوریته سیاسی بالایی برخوردار بود، از این واقعه بسیار عصبانی بود و با هیجان بسیاری داشت “مام جلال” را برای پذیرش این توافق نقد می کرد. عملا داشت ناسیونالیسم را از زاویه کوتاه آمدن طالبانی بر سر مساله “حق تعیین سرنوشت” نقد می کرد. بنظر می رسید این صحبت ها تائید جمع را با خود دارد. من نوبت گرفتم و در نقد موضع اوصحبت کردم. گفتم اگر جنبش ناسیونالیستی می خواهد سازش کند، من کمونیست چرا باید نگران خودمختاری باشم. من کمونیست که نباید بر سر خودمختاری کاسه داغتر از آش ناسیونالیسم باشم. کار کمونیست ها نقد ناسیونالیسم بخاطر کوتاه آمدن از اهداف ناسیونالیستی نیست. (بحثی با این مضمون) چند نفری بعد از من صحبت کردند. اصلا انگار نه انگار که من بحثی کرده بودم که با بحث های بقیه 180 درجه تفاوت داشت؛ بحث من کاملا ندیده گرفته شد؛ بعد از این چند نفر یکی از رفقای مرد، مثلا احمد، نوبت گرفت و بحثی مشابه بحث من ارائه داد؛ با زاویه نقد من و منطقی که من بکار برده بودم صحبت کرد. یکدفعه زبان ها گشوده شد. یکی پس از دیگری در رابطه با بحث احمد اظهار نظر کردند. بحث داغ شد و بالاخره موضعی که من ارائه داده بودم به موضع اکثریت بدل شد. بهت زده نشسته بودم. دو زاریم نمی افتاد. باورم نمی شد که مردسالاری تا این ابعاد نفوذ دارد. این واقعه بظاهر ساده هنوز در ذهنم نقش بسته است.

وقتی در کوران اینگونه تحولات، تلاش ها و مبارزات قرار داری فرصت عقب کشیدن و تعمق در آنرا نداری. باید بروی جلو. باید ثابت کنی که این  مسائل از تبعیض و عدم باور به زنان، چه از جانب مردان و چه زنان، ناشی می شود. باید کارت را به بهترین شکل انجام دهی؛ بطوری که مو لای درز آن نرود. باید ثابت کنی که قابلی و قابلیتش را داری. درست بخاطر ندارم. اما منطقا فکر می کنم که این افکار می بایست در آن مقطع از ذهن من عبور کرده باشد. کار، کار کار مهمترین مساله ای بود که ذهنم را مشغول کرده بود.

امید داشتم. به تغییر ایمان داشتم: یک مبارزه آگاهانه نتیجه بخش خواهد بود و حتما یک روز مردسالاری از این حزب عظیم و جنبش مهم رخت برخواهد بست! اما باید اعتراف کنم که یک عنصری که این چنین من را امیدوار و پر انرژی نگاه می داشت، وجود منصور حکمت بود. به انقلابیگریش، عمق و قدرت فکری – سیاسیش، برابری طلبیش، آزادیخواهیش، اصولی گریش، عمیقا باور داشتم. باور داشتم که در کنار او می توان به پیروزی رسید. دیده بودم که چگونه توانسته بود اکثریت رهبری کومه له را به تشکیل حزب، مبارزه با پوپولیسسم و ناسیونالیسم قانع کند. می دیدم که چه احترامی به او می گذاشتند و چگونه در هر جلسه ای موضع درست سیاسی را با تواضع کامل مطرح می کرد؛ به بحث ها با دقت گوش می داد و تلاش می کرد اقناع کند. پرنسیپ های اخلاقی بالایی داشت و این در انسان احساس اعتماد و امنیت بوجود می آورد. می دانستی در کشتی که او ناخدا است ایمن خواهی بود.

با این افق و امید فعالیت متشکل را در حزب کمونیست آغاز کردم. یادم است برخی از رفقای زن پیشم می آمدند و می خواستند راجع به زندگی خصوصی شان با من مشورت کنند. از مردسالاری عمیق شوهرانشان می نالیدند. فکر می کنم این رفقا می خواستند درد و دل کنند و بمن اعتماد کردند. اعتمادشان را هم خدشه دار نکردم. رازشان را با کسی در میان نگذاشتم.

فشار بر رفقای زن پایان نداشت. بویژه در یک اردوگاه این فشارها برجسته تر می شد. مقاله ای برای نشریه داخلی حزب، “به پیش” نوشتم در مورد مرد سالاری در حزب و ضرورت مبرم ریشه کن کردن آن. نوشته نسبتا طولانی بود. فقط یک نکته از این مقاله را بخاطر دارم: “برای یک انسان انقلابی مبارزه با تبعیض و عقب ماندگی در جامعه بمراتب آسانتر از درون تشکیلات است. پذیرش افق و نظرات حزب باعث میشه در احساسات و برداشت های خودت شک کنی؛ نتوانی محکم در برابر تبعیضات بایستی؛ اتوریته حزب و رهبری را می پذیری و فرمان را بدست آنها می دهی.”

یادمه قبل از انتشار، این نوشته را به چند تن از کادرهای مرکزی و مرکزیت حزب نشان دادم. ده تن از رفقا آنرا امضاء کردند. البته نمیدانم به چه جهت سردبیر “به پیش” نام آن رفقا را ذکر نکرد. احتمالا محافظه کاری و ملاحظه کاری تشکیلاتی باعث این تصمیم شد. اگر با امضای یازده کادر بالای حزب مقاله منتشر می شد، بُرد دیگر و تاثیر دیگری می داشت؛ تا با امضای یک نفر آنهم زن! “دموکراسی” درون تشکیلاتی رعایت می شد بدون آنکه ولوله ای در حزب بیافتد که شاید به طوفانی منجر شود.

فاصله حرف و عمل

منصور حکمت حدود دو ماه پس از تشکیل حزب، در اردوگاه شین کاوه برای تشکیلات در نقد سبک کار حزب سخنرانی کرد. فاصله حرف و عمل تیتر این سخنرانی است. نکته مهم این سخنرانی این بود که حزب سیاست های کمونیستی را اتخاذ و پیاده نمی کند، و وقتی یک جریان کمونیستی سبک کارش متعلق به جنبش های دیگر است آنگاه دارد سیاست های جنبش های دیگر را پیاده می کند. (متن پیاده شده از نوار این سخنرانی چند سال پیش منتشر شد.) این سخنرانی اولین نقد علنی حکمت به سبک کار و پراتیک حزب از زاویه کمونیسم کارگری بود. این سخنرانی به رهبری حزب خوش نیامد. او هم از انتشار آن خودداری کرد. اما بعدا در یکی از سمینارهای انجمن مارکس به این سخنرانی ارجاع داد. برای من مساله بی اعتنایی به مردسالاری و عدم تلاش کافی برای امحای آن در تشکیلات در همین متن جای می گرفت: فاصله حرف و عمل.

شش هفت ماه پس از تشکیل حزب بخشی از رهبری همراه با تعدادی از کادرهای سازمان مرکزی، به اروپا منتقل شدند. ه ت کمونیست کارش را در محیط جدید آغاز کرد. با شدت و جدیت کار می کردم. هیچ چیز مانند امید انسان را به تحرک وا نمی دارد؛ هیچ چیز مثل امید به انسان انرژی مثبت نمی دهد. خشم، حسادت و حس انتقام نیز انسان ها را به تحرک می اندازد؛ منتهی انرژی منتج از این احساسات منفی است؛ مخرب است. اما امید احساسی سازنده است. یک دنیای بهتر را فقط با انرژی مثبت می توان ساخت و متحقق کرد.

مهاجرت به اروپا

در دو سال اولی که در اروپا بودیم، رهبری سمینارهای مرکزی را سازمان داد. پلاتفرمی برای رشد آگاهی و تعقل و تعمیق درک تئوری و سیاست کمونیستی. دقیقا یادم نیست چند سمینار برگزار شد. شاید حدود ده تا. این سمینارها یک فضای پوینده و تعمق را در سازمان مرکزی شکل داده بود. نتایج این فضا درون حزب اشاعه پیدا می کرد. بغیر از دو سمینار بقیه را منصور حکمت ارائه داد. دو سمینار دیگر یکی توسط فرهاد بشارت و دیگری توسط من ارائه شد.

سمینار من درباره مبارزات معدنچیان انگلستان بود؛ یکی از مبارزات پر اهمیت طبقه کارگر. درس های بسیاری در این تجربه وجود دارد. شکست این مبارزه متاسفانه در فضایی که بورژوازی هار یک حمله سازمانیافته را به طبقه کارگر و دستاوردهای آن سازمان داده بود، عواقب تلخی ببار داشت. مارگارت تاچر در انگلستان عزم جزم کرده بود که کلیه دستاوردهای طبقه کارگر را از جامعه حذف کند. از اینرو یک حمله وحشیانه را علیه مبارزات معدنچیان سازمان داد؛ این مبارزه به یکی از عرصه های مهم “مبارزه “آشکار” طبقاتی در انگستان بدل شد، که نتایج آن از مرزهای بریتانیا فراتر رفت. صحنه هایی از خشونت پلیس و بورژوازی طی این مبارزه در انگلستان شکل گرفت که هنوز نزدیک به چهل سال بعد تاثیرات پایداری در این جامعه بجا گذاشته است.

یکی از خاطرات دوران دستیاری ه ت محافظه کاری و پوپولیسمی بود که بعلت منافع خُرد سازمانی- محفلی توسط سردبیر وقت بروز کرد. یادبودها و زندگینامه رفقای جانباخته را من بر مبنای اطلاعات تشکیلاتی تدوین می کردم. یکی از رفقای پیشمرگ در کردستان خودکشی کرد. رویداد تلخ و دردناکی بود. من هیچوقت دلیل خودکشی این رفیق را نفهمیدم. فقط شایعاتی شنیدم. من یادنامه این رفیق را نوشتم. در این مطلب نوشتم که او فرزند یک آخوند بود. سردبیر این کلام “آخوند” را به “روحانی” تغییر داد. او حرف آخر را می زد و من بنا به مقررات تشکیلاتی باید می پذیرفتم. وقتی ژوبین این یادنامه را خواند با حالتی تند رو به من کرد و گفت “روحانی؟” از کی تا حالا. گفتم من نوشته بودم آخوند؛ “ا.” به روحانی تغییرش داد. سکوت کرد. معلوم بود که بهیچ عنوان پرنسیپش به او اجازه نمی داد که خشم و عصبانیتش از یکی از اعضای د س را در مقابل من نشان دهد.

د س جمعی برای تدوین یک بیانیه زنان تشکیل داد. فکر می کنم ه ت کمونیست در این جمع بود. بهرحال تعدادی از اعضای د س و من اعضای این جمع بودیم. من مسئول تدوین این بیانیه شدم. بحث های کشاف و جالبی داشتیم. یک دوره از تبادلات فکری بسیار فعال و هیجان انگیز. یک بحث داغ در مورد سقط جنین بود. منصور حکمت یک موضع کاملا متفاوت و جدید در این زمینه داشت. موضع او در مورد سقط جنین در برنامه یک دنیای بهتر بشکل موجز فرموله شده است. بقیه رفقا موضع خاصی نداشتند. راستش فکر نمی کنم چندان به این مساله فکر کرده بودند. بحث میان من و حکمت بر سر این مساله داغ شد. صدایمان بالا رفت. فکر می کنم یک جا حتی خیلی تند شد. نوار صحبت منصور حکمت در مورد سقط جنین در یکی از جلسات مرکزی حزب روی صفحه منصور حکمت موجود است. توصیه می کنم علاقمندان این بحث را گوش دهند. یک موضع کاملا منسجم انسانی – مارکسیستی. موضعی که نیاز زمانه و جنبش آزادی زن را در نظر می گیرد ولی تسلیم فمینیسم نمی شود.

باید اعتراف کنم که من یک موضع کاملا فمینیستی در مورد سقط جنین داشتم: “بدن خودم است، خودم در موردش تصمیم می گیرم.” یک موضع لاقید و غیر انسانی – اجتماعی. موضعی که به فردگرایی جامعه سرمایه داری تسلیم شده است؛ و در پسِ دادن باصطلاح یک “امتیاز” به زنان، تمام مسئولیت این مساله با این اهمیت را روی دوش زن منفرد می اندازد. موضع من درباره سقط جنین تا پس از اولین زایمانم کم و بیش همان موضع قبلی باقی ماند.

من در سال 58 در تهران حامله شدم و با مراجعه به یک دکتر آشنا (سقط جنین غیرقانونی بود و با مجازات مرگ روبرو می شد.) جنین را سقط کردم. در آن زمان فقط به شرایط  و مسائل پراتیکی این عمل فکر می کردم؛ پس از عمل هم یک سری مشکلات فیزیکی و خونریزی داشتم. به جنبه معنوی مساله حتی یک لحظه نیاندیشیدم. اما هفت سال بعد یکی از اولین احساساتی که پس از در آغوش گرفتن نوزادم در عین آن حالت هیجان به سراغم آمد جنینی بود که هفت سال پیش در بدنم بود و سقط شد. یک لحظه فکرم تاریک شد. زایمان یکی از زیبا ترین و پر معناترین لحظات زندگیم بود و هنوز هست. زایمان اول بخاطر نوین بودنش منقلبم کرد. یادم است شب اول اصلا نمی توانستم بخوابم. آرام نداشتم. یک جوری روی ابرها بودم. این احساس کاملا متناقض با قبل از حامله شدنم برایم جالب بود. این زایمان کمک زیادی کرد تا از ازخود بیگانگی حاصل از ایده های فمینیستی رها شوم. اغراق نیست اگر بگویم حدود ده سالی فکر آن سقط جنین ذهنم را رها نمی کرد. این یک پراتیک یا تجربه اینتلکچوال نبود. کاملا احساسی بود. این پروسه احاسی کمک کرد که به یک موضع انسانی برسم.

کنگره دو و زایمان

سازماندهی برای کنگره دوم آغاز شد. هیجان بسیاری در همه بوجود آمد. بحث های بسیاری در حوزه مرکزی در رابطه با مباحث کنگره، اصلاحات به برنامه، اصلاحات به اساسنامه و غیره شکل گرفت. یادم است که یکی از اصلاحات به اساسنامه که از جانب من و دو سه تن دیگر از رفقا مطرح شد، حذف پست “دبیر کل” بود. ما در ا م ک پیش از تشکیل حزب با این پست شدیدا مخالف بودیم. اما منصور حکمت این پست را بعنوان سازشی برای رفع موانع تشکیل حزب پذیرفت. عبدالله مهتدی دبیرکل کومه له بود و فکر از دست دادن این موقعیت او را به یک موضع متزلزل کشانده بود؛ بعلاوه نام کومه له بود. این فکر که پس از تشکیل حزب نام کومه له حذف می شود رهبری کومه له را دو دل و متزلزل کرده بود. منصور حکمت برای رفع موانع تشکیل حزب دو سازش را پذیرفت و برای عبور از آنها راهیابی کرد: پیشنهاد حفظ نام کومه له بعنوان سازمان کردستان حزب و حفظ پست دبیر کل در حزب. ما بخاطر منافع بزرگتر پذیرفتیم. اما با فرارسیدن کنگره دو پست دبیرکلی دیگر نالازم بود.

من بعنوان نمایندۀ تشکیلات مرکزی انتخاب شدم. چه احساس هیجان و غروری داشتم. اینکه می توانستم بعنوان یکی از نمایندگان در کنگره دوم شرکت کنم. اما من حامله بودم. بالاخره پس از شک و تردید در مورد بچه دار شدن، تصمیم گرفتم که بچه دار شوم. از نوجوانی تصمیم گرفته بودم که بچه دار نخواهم شد چون می خواستم فعال باشم و زندگیم را بعنوان یک انسان آزاد ادامه دهم. در شرایط آن جامعه برای زن بچه دار شدن عملا بعنوان پایان یک زندگی فعال بود؛ بچه عملا پای زن را به خانه زنجیر می کرد؛ تقسیم کار درون خانه شدیدتر می شد؛ زن عملا به تابعی از خانواده بدل می شد. من نمی خواستم در چنین شرایطی قرار بگیرم. اما با شناختی که از ژوبین داشتم، می دانستم که در زندگی مشترک ما شرایط متفاوت خواهد بود. بالاخره حامله شدم و این حاملگی دست بر قضا مصادف شد با تشکیل کنگره دوم که آرزوی شرکت در آنرا داشتم.

کنگره در کردستان عراق در اردوگاه حزبی برگزار می شد. دکتر سفر با هواپیما را در آن مقطع از حاملگی ریسکی ارزیابی می کرد. من تصمیم گرفتم ریسک را بپذیرم. اما ژوبین گفت که خطر سفر با ماشین از سلیمانیه تا اردوگاه از هواپیما هم برای حاملگی بیشتر است. ازم ملتمسانه خواهش کرد که ریسک نکنم. بهم گفت: بهت قول می دم که تمام تلاشم را خواهم کرد تا بچه به مانعی در مقابل فعالیت بدل نشود. صدا و نگاه ملتمسانه اش باعث شد که غرور احمقانه فمینیستی را کنار بگذارم و تصمیم عاقلانه را با تمام تلخیش اتخاذ کنم.

ابتدا پیش خود فکر می کردم: دیدی بچه دار شدن به مانعی در مقابل فعالیتت بدل شد. اما بمحض تولد دخترم این فکر بخار شد و به هوا رفت. بچه دار شدن یکی از بهترین اتفاقات زندگیم بود. بچه دار شدن و تجربه مادری بطور عملی نیز به من ثابت کرد که فمینیسم می تواند تا چه میزان مخرب و انحرافی باشد.

تصمیم گرفتم بیشتر کار کنم و کمتر بخوابم. بخصوص که رابطه من و ژوبین سنتی نبود. ادغام کار با بچه داری   آسان نبود؛ اما لذت بخش و تجربه عمیقی بود. اینقدر رابطه من و ژوبین غیر سنتی بود که بعضی از رفقا، بویژه رفقای زن، “مادری” مرا زیر سوال می بردند. وقتی از ریشه دار بودن مردسالاری بعنوان یک ایدئولوژی درون کل جامعه صحبت می کنم و آنرا همانقدر ریشه دار میان مردان می بینم که میان زنان؛ بعضی بمن خرده می گیرند که حساسیت لازم را نسبت به زنان نشان نمی دهم. من این تحلیل را بر مبنای مطالعات تئوریک، تحلیل روابط اجتماعی، تعمق در این روابط و تجربه عملی بدست آورده ام. مردسالاری ای که درون تشکیلات و جامعه احساس می کردم بطور یکسان، اما با اشکال متفاوت در میان زن و مرد نفوذ داشت و رفتارها و برخوردهایشان را شکل می داد.

در آن زمان بولتن مباحث شوروی منتشر می شد و نشریه بسوی سوسیالیسم نیز در حال سازماندهی بود. انتخاب ه ت برای این ارگان ها یا سمینارهای مباحث شوروی یکبار دیگر مردسالاری درون حزب را عیان کرد. این جمع ها کاملا مردانه بود. من خواهان تبعیض مثبت نبوده و نیستم. این سیاست را مضر و سطحی می دانم. بجای معالجه زخم یک چسب روی زخم می زند. اما این جمع مردانه قابلیت های واقعی موجود را بیان نمی کرد. مردانی که بهیچوجه دارای کارایی لازم نبودند و درافزوده ای به مباحث و تبیین آن نداشتند، در این جمع ها حضور داشتنند، اما زنانی که اتفاقا ثابت کرده بودند از این قابلیت ها برخوردار بودند از این جمع ها حذف شده بودند.

یک روز به ژوبین گفتم: از شوونیسم درون حزب عاصی شده ام. (در آن مقطع از لفظ شوونیسم برای اشاره به مردسالاری استفاده می شد. هم در فرهنگ انگلیسی زبان و هم در میان بخشی از جنبش چپ ایران.) نگاهی بهم کرد؛ بهم نگفت که اشتباه می کنی در حزب مردسالاری نیست، یا حاکم نیست. بهم گفت: “این یک حزب سیاسی است، نه یک کلوب سیاسی. برای کسب اتوریته باید مبارزه کرد.” (این جمله را در نقل قول گذاشتم برای اینکه عین جمله ای است که او به زبان آورد. این صحبت آنچنان تاثیر عمیقی بر من گذاشت که پس از گذشت سی و پنج سال هنوز کلمه به کلمه حرفش را بخاطر دارم. یادم است کجا نشسته بودیم و چه لباسی بر تن داشتیم!)

پس از آن تلاش کردم که بیشتر کار کنم. برای رادیوی حزب گفتار های سیاسی و در مورد مساله زن می نوشتم. با ه ت کمونیست فعالیت می کردم. مطلب می نوشتم. در جلسات حزبی فعالانه شرکت می کردم. با وجود بچه کوچک داشتن برای کار حزب هفته ای یکی دو بار از یک شهر به شهر دیگر می رفتم. امید و اعتماد عمیق مرا بجلو می برد.

یادم است داوطلب شده بودم که برای ماموریتی سفر کنم. بخشی از رفقای مرکزیت و رهبری بطور روتین از اردوگاه در عراق به اروپا سفر می کردند. در این زمان یکی از اعضای مرکزیت حزب و کومه له که در سازمان کردستان فعالیت می کرد و از کادرهای قدیمی کومه له بود، به سوئد آمده بود. شنیده بود که من داوطلب این ماموریت هستم. بهم گفت: “آذر بمون بچه را نگه دار، بگذار نادر به کارهاش برسد!” به همین زمختی. یک جوابی دادم؛ ولی نه آنطور که میخواستم. اگر یکی از دوستان یا  فامیل این حرف را بهم زده بود؛ یک پاسخ دندان شکن به او می دادم. اما در مقابل یک عضو مرکزیت، بخصوص با سابقه کومه له زبانم را گاز گرفتم. نمیخواستم بلوا براه بیاندازم.

این مردسالاری تو ذوق زن در مسائل ریز و درشت بروز می یافت. خیلی راحت است که در سخنرانی از آزادی و برابری زن و مرد حرف بزنی. اما رفتارهای روزمره و حرف های روزمره عمق مردسالاری یا آزادیخواهیت را بخوبی بیان می کند. من از این حرف ها و رفتارهای روزمره داشت جانم به لب می رسید.

رشد ناسیونالیسم و مرد سالاری پس از حمله به عراق

اگر تلاش برای تغییر فرهنگی و ایدئولوژیک حزب یک امر همیشگی بود و بعضا متوجه می شدی که پیشروی هایی داشته ایی با تقویت ناسیونالسم در حزب بدنبال فروپاشی شوروی و حمله غرب به عراق برای تثبیت یک نظم نوین جهانی، فرهنگ عقب مانده در عرصه های دیگر هم رشد کرد. رشد ناسیونالیسم با رشد مردسالاری همراه شد. رفتارهای برخی به روشنی تغییر کرد. تغییر آنچنان مشهود بود که منصور حکمت در نامه ای خطاب به رفقای داخل نسبت به رشد مرد سالاری در تشکیلات هشدار داد. به شهادت تاریخ ناسیونالیسم و مرد سالاری دو رکن مهم ایدئولوژی بورژوایی اند. جنبش ناسیونالیستی “ایرانی” و کرد تا پوست و استخوان مرد سالار بوده و هست.

حتی تجربه شکست انقلاب اکتبر همین مشاهده را تائید می کند. انقلاب اکتبر، اگر نه مهمترین، یکی از مهمترین لحظات به مصاف طلبیدن مرد سالاری و زن ستیزی است. دستاوردهای دهه اول پس از انقلاب بعضا هنوز در در دنیا متحقق نشده است؛ تعجبی هم ندارد. بعنوان مارکسیست این تز برای ما روشن است که آزادی و برابری زن و مرد فقط با سرنگونی سرمایه داری امکانپذیر می شود. برخی حقوقی که در چند سال اول انقلاب در شوروی تصویب شد، تازه در دهه هفتاد میلادی در کشورهای اروپای غربی به تصویب رسید. بدنبال شکست کامل انقلاب کارگری و حاکمیت ناسیونالیسم روس در شوروی، بعضی از حقوق مصوبه، ولی از آن مهمتر، بلکه تصویر زن برابر و آزاد دهه اول انقلاب از هر سو زیر حمله قرار گرفت. تصویر زن انقلابی و کمونیست تغییر کرد: مادر خوب و شهروند فداکار جانشین آن تصویر آزاد و برابر اولیه شد.

منصور حکمت رشد ابتدا خزنده و سپس تهاجمی ناسیونالیسم را در حزب تشخیص می داد. تلاش هایش برای تبدیل حزب به یک حزب کمونیستی کارگری انقلابی پاسخ لازم را نگرفته بود. آخرین تلاش هایش را برای حفظ حزب و حاکمیت تفکر، ایدئولوژی و پراتیک و سبک کار کمونیستی کارگری انجام داد. بنظر من کنگره سوم، فضا و حال و هوای سیاسی این کنگره به منصور حکمت ثابت کرد که دیگر این موج قابل عقب نشاندن در حزب نیست. فکر می کنم جمله ای که ابراهیم علیزاده در حاشیه کنگره به او گفته بود: “باید قاچ زین را چسببد!” (وقتی او روش و سبک کار حزب داری را مورد نقد قرار داده بود) به او نشان داد که باید در فکر یافتن راه دیگری بود.

در زمانیکه داشت به مساله جدایی از حزب می اندیشید، با رفقایی مشورت می کرد و نظر آنها را جویا می شد. بسیاری از این فکر برآشفته می شدند. در میان “سانتر” حزب این فکر کفرآلود بود. خصوصیات بارز سانتر در آن مقطع پاسیفیسم، دنباله روی از جریانات و سیاست انتظار و تشکیلات داری بود.  بیشتر آنها می خواستند حزب بهمان شکل ادامه پیدا کند و آنها بتوانند در رهبری یک حزب بزرگ و معتبر لَم دهند. در میان کسانی که در جناح کمونیسم کارگری بودند نیز این فکر با اقبال روبرو نمی شد. می گفتند “ما اکثریتیم. میرویم کنگره چهار و ناسیونالیسم و سانتر را حاشیه ای می کنیم. چرا باید اینهمه امکانات را همینطور راحت در اختیار ناسیونالیسم بگذاریم. اینها قانونا بما تعلق دارد. چون ما اکثریت هستیم.” ژوبین نظر من را هم جویا شد: گفتم بشدت خوشحالم! با تعجب بهم نگاه کرد. گفتم از شوونیسم مردانه و ناسیونالیسم در حزب جانم به لب رسیده. دیگر غیر قابل تحمل شده است. دوست دارم یک حزب جدید با فرهنگی پیشرو و مدرن بسازیم.

پاسخ حکمت روشن بود. او گفت: خودم میروم و “فقط قلمم را با خود می برم.” او خطرات و مضرات بلافاصله و دیرپای بدست گرفتن حزب و حاشیه ای شدن جناح اقلیت را بخوبی تشخیص می داد؛ تمام این مسائل و عواقب را در ذهن خود تحلیل کرده بود. می دانست که چنین حرکتی در یک حزب مسلح می تواند چه فجایعی بوجود آورد؛ (دو سه سال پیش از آن اختلافات در جریان اقلیت به درگیری نظامی کشیده شد و تعدادی از فعالین اقلیت به قتل رسیدند. اگر در آن سازمان کوچک اختلافات سیاسی یا مالی می توانست به جنایت کشیده شود؛ در حزبی با طول و عرض حزب کمونیست فقط می توان تصور کرد که چه فاجعه ای می توانست بوقوع بپیوندد.) این فجایع هم تاثیرات تراژیک برای فعالین آن دوره داشت و هم ضرباتی هولناک به اعتبار کمونیسم در سطح جهانی وارد می آورد؛ آنهم در دوره ای که فریاد های کَر کنندۀ “کمونیسم شکست خورد” بورژوازی هار پیروز دنیا را اشباع کرده بود.

از حزب جدا شدیم. حکمت تلاش کرد که این جدایی با بالاترین فرهنگ و در متمدن ترین فضا انجام گیرد. موفق شد. گفت: “در این جدایی نباید خون از دماغ کسی بریزد!” گفت باید تمام انسان هایی که عملا در زندگی اردوگاهی گیر افتاده اند و وجودشان برای مبارزه نظامی در کردستان ضروری نیست به خارج منتقل شوند. خود مسئولیت نظارت بر این امر را عهده دار شد. با احترام و متمدن رهبری حزب را در آن مقطع بدست گرفت و بر تمام پروسه انتقال با دقت نظارت کرد.

اگر در آن زمان کسی اهمیت، پیچیدگی و سختی این حرکت را در ک نمی کرد؛ اگر در آن زمان کسی متوجه درایت خارق العاده او نشد؛ پس از مرگ او و شکل گیری اختلافات در ح ک ک و تلاش برای گرفتن حزب و حاکم کردن جناح خود، این حقیقت با تمام عظمتش در مقابل چشمان همگان قرار گرفت. فقط یک لحظه باید چشمان را بست و تصور کرد که اگر جدایی ها و اختلافات در ح ک ک در شرایط حزب کمونیست روی می داد؛ یا اگر در جریان بالا گرفتن اختلافات در ح ک برخورد و روش جناح های مخالف در ح ک ک اتخاذ می شد، چه فاجعه انسانی و تاریخی ای رخ می داد.

حزب کمونیست کارگری

حزب کمونیست کارگری در یک روز پاییزی در شهر مالمو سوئد اعلام موجودیت کرد. منصور حکمت اعلامیه اعلام موجودیت ح ک ک را در یک سالنی با حضور بخشی از اعضایی که از ح ک استعفاء داده بودند، قرائت کرد. بچۀ دوم ما تازه به دنیا آمده بود. یادم است او در کالسکه اش خوابیده بود و من کالسکه او را تکان می دادم و به ژوبین گوش می دادم. ذهنم به یک آینده متفاوت سفر می کرد. احساس هیجان و شادی داشتم. می رفتیم تا یک حزب جدید بسازیم.

کانون کمونیسم کارگری عملا منحل شد. بعنوان یک نهاد حیاتش به آخر رسیده بود. اما این پدیده فقط انحلال سازمانی نبود. علاوه بر انحلال، آن جمع چهار نفره مضمحل شد! عملا دو تن از اعضای کانون از فعالیت جدی و فعال کنار کشیدند. یکی بخاطر ادامه تحصیل برای مدت پنج شش سال به آمریکا رفت و طی این مدت فقط در دو سه پلنوم شرکت کرد. هیچ نقشی در حیات حزب نداشت. یکی دیگر هم دنبال زندگیش رفت؛ عملا پس از کنگره اول از حیات حزب کناره گیری کرد و ما خبری ازش نشنیدیم تا همراه با مستعفیون سال 99 او هم اعلام استعفای علنی کرد و در نامه اش برای خویش تاریخ سازی کرد.

یک کادر مهم و قدیمی دیگر رهبری حزب که در کانون نبود و در میان جریان سانتر بود و عملا بخاطر تشکیل کانون و عدم عضویت در آن، از زندگی سیاسی حزب کناره گیری کرده بود نیز اروپا را ترک کرد و عملا نقشی در زندگی سیاسی و پراتیک حزب بازی نمی کرد. از یاد نمی برم که این فرد با آن سابقه در کنگره اول حزب نه بعنوان نماینده، بلکه بعنوان میهمان شرکت کرد. نه باین خاطر که رای نیاورده بود؛ به این خاطر که اصلا کاندید نمایندگی نشده بود. یادم است که در کنگره هم تمام مدت مشغول جوک گفتن و شوخی و خنده بود. در مباحث دخالت نکرد. بعد از کنگره هم از اروپا رفت و به زندگی شخصی خود پرداخت. فقط در پلنوم ها شرکت می کرد.

من در نشریه انترناسیونال سازماندهی شدم. تلاش برای تدوین یک بیانیه حقوق زن که در ح ک عملا مسکوت ماند، از سر گرفته شد. من مسئول سازماندهی جلسات بحث و نگارش بیانیه شدم. چندین جلسه تشکیل شد و بحث های جالبی مطرح شد. عملا این مباحث در خدمت تدوین مطالبات برنامه یک دنیای بهتر در زمینه حقوق زن قرار گرفت.

تشکیل حزب ک ک فعالیت های ژوبین را بیشتر و شدید تر کرد. راستش بعضی وقتها فکر می کنم که ما چگونه می توانستیم آنطوری زندگی کنیم. فشار کار بخصوص روی ژوبین غیر قابل تحمل بود. بعضی وقتها پس از مرگش فکر می کنم، بیخود نبود که در سن 51 سالگی فوت کرد. آنهمه استرس، بیخوابی و فشار کار طاقت فرسا هرکول را هم از پا می اندازد. ما دو بچه داشتیم، برای امرار معاش کار می کردیم، فعالیت های سیاسی هم داشتیم.

در کنگره اول من به کمیته مرکزی و در پلنوم بعد از آن به دفتر سیاسی انتخاب شدم. آن انتخابات بعلتی که توضیح می دهم هنوز در ذهنم زنده است. در انتخاب برای کمیته مرکزی من حدود 86 درصد آراء را بدست آوردم. (44 رای از 51) یکی از رفقای زن با 26 رای به ک م انتخاب شد. بعد از انتخابات رفتم دستشویی؛ او هم آنجا بود. انتخابش به ک م را تبریک گفتم. رو بمن کرد و با لحنی تحقیر آمیز گفت: “برای یک زن خوب رای آوردی!” جا خوردم. سکوت کردم. در مقابل یک همچنین برخوردی چه می توان گفت؟ به سالن برگشتم. اما یک چیزی درم شکسته شده بود. فهمیدم که کار به آن آسانی که فکر می کردم نیست. این طوق جنسیت را باید هنوز با خود کشید. دقیقا این برخود موجب شد که ارقام آراء در ذهنم ثبت شود. این اتفاق بیست و هفت سال پیش افتاد و من هنوز تعداد رای را بخاطر دارم! باور کنید برای خودم هم عجیب است. اما برخورد آن رفیق کمونیست زن چنان شوکی بهم وارد کرد که فراموش نشدنی است.

بدنبال کنگره اول کار ما بیشتر و فشار کار شدیدتر شده بود. با انتخاب من به د س فعالیت های من بسیار بیشتر شد. جلسات د س در خانه ما برگزار می شد. تدارکات جلسه هم به کارهای من اضافه شد. ایده انتشار یک نشریه در مورد مساله زن مدتها بود که در فکرم بود و با رفقای دیگر در مورد آن بحث کرده بودیم. بالاخره تصمیم گرفتیم پیاده اش کنیم.

مدوسا

در تابستان 97 در یک جمع 4 نفره راجع به آغاز بکار نشریه بحث و تصمیم گیری کردیم. بغیر از من، مریم کوشا، مینا احدی و سوسن بهنام در این جمع بودند. بچه سوم ما دو سه ماه پیش متولد شده بود. در نتیجه کارها حتی بیشتر و شدید تر شده بود. اما من برای انتشار این مجله هیجان بسیاری داشتم. ژوبین هم خوشحال بود و از آن استقبال می کرد. اولین شماره آن در ژانویه 98 منتشر شد. چند ماه تا انتشار اولین شماره کار فشرده ای باید انجام می گرفت. نام مجله یکی از اولین کارها بود. یادمه به نام های متعددی فکر کردیم. مدوسا یادم نیست دقیقا طی چه پروسه ای بفکرم رسید. با ژوبین مشورت کردم. استقبال کرد. ژوبین پیشنهاد کرد نام جمع خودمان را “کانون زن و سوسیالیسم” بگذاریم. بنظرم ایدۀ خیلی خوبی آمد.

درباره مطالب نشریه بحث کردیم؛ تقسیم کار کردیم. بالاخره مطالب آماده شد. کار صفحه آرایی نشریه را مریم کوشا بعهده گرفت. اما روی جلد را ژوبین درست کرد. از مادر یکی از دوستان دخترم که تخصصش طراحی بود و در یک موزه کار می کرد درخواست کمک فکری کردم. برایم چند طرح از مدوسا از طراحان مختلف آورد. با کمک ژوبین یکی را انتخاب کردیم. به یک گرافیست در شهر مراجعه کرد و بالاخره با چند ساعت کار روی جلد را درست کرد. این نشریه با استقبال بسیار روبرو شد. درون حزب یک موج هیجان براه انداخت. در اولین شماره دلیل و هدف از انتشار مدوسا را در متنی تحت عنوان “سخنی با خوانندگان، چرا مدوسا؟” منتشر کردیم. پیش از نوشتن این متن با ژوبین مفصلا بحث کردیم. (ر. ک.  به

تا دسامبر 2002 در مجموع 7 شماره به زبان فارسی و یک شماره ویژه به انگلیسی منتشر کردیم. مدوسا عملا به یک نهاد بدل شده بود؛ یک نهاد رادیکال و سوسیالیستی در دفاع از آزادی زن و تبیین مساله زن. فعالیت مشترک با مریم کوشا بسیار لذت بخش بود. معمولا وقتی مطالب آماده می شد و باید کارهای ادیت و صفحه آرایی را انجام دهیم. مریم به خانه ما می آمد. چندین روز تا نیمه های شب می نشستیم و کار می کردیم. من ادیت می کردم؛ مریم صفحه آرایی؛ پیدا کردن عکس؛ و آماده کردن عکس ها برای استفاده در نشریه. خیلی خاطرات خوشی است. ژوبین هم می آمد به اتاق سرک می کشید؛ یک شوخی با ما می کرد؛ بعضی وقتها هم به صفحه بندی نگاهی می انداخت، نظری و مشاوره ای می داد و می رفت. بسیاری اوقات مریم جلوی کامپیوتر چرت می زد و منهم روی زمین در حال ادیت مطالب.

بدنبال انتشار اولین شماره ایده برگزاری کنفرانس های مدوسا مطرح شد. این ایدۀ ژوبین بود. در سال 99 و 2000 دو کنفرانس در سوئد و آلمان سازمان دادیم. کنفرانس سوم بخاطر بیماری ژوبین کنسل شد. این کنفرانس ها بسیار موفق بود. حزب را کاملا بسیج کرده بود. یک روحیه شاد و پر امید و یک فضای رزمنده و رادیکال. خبر و گزارش مختصری از اولین کنفرانس که شیرین عبادی از ملی – اسلامی ها و مهناز افخمی از رژیم سابقی ها در آن شرکت داشتند در یکی از نشریات داخل منتشر شد.

مدوسا رادیکالیسم سوسیالیستی را به شکلی زمینی و غیر شعاری و غیر کلیشه ای با مساله زن گره زد. برای نوشتن این خاطرات مدوسا ها را ورق زدم. تعداد فعالین و نویسنده های نشریه حتی خود مرا که در کوران کار بودم متعجب کرد. چه جنبش قوی و شادابی. اما مدوسا در متن حزب کمونیست کارگری توانست به چنین قطبی بدل شود و چنین موجی را ایجاد کند. حزب کمونیست کارگری سقف سیاسی – فکری در فضای سیاسی را بشدت بالا برده بود؛ حزب حرف آخر را می زد؛ مباحث اجتماعی سیاسی را طرح می کرد؛ ترند گذاری می کرد؛ روایت کمونیسم کارگری روایتی بود که با قدرت روایت های ملی – اسلامی و ناسیونالیستی را عقب می زد. با مرگ منصور حکمت و فروپاشی حزب، این فضا محو شد؛ گرایشات موجود در جامعه در باقیمانده های آن حزب دست بالا گرفت. روایت ها تغییر کرد. کانون زن و سوسیالیسم هم به تاریخ پیوست.

رادیو انترناسیونال

در پاییز 99 رادیو انترناسیونال آغاز بکار کرد. من داوطلب بدست گرفتن این پروژه شدم. پیش از این در رادیو حزب کمونیست فعالیت کرده بودم، هم بعنوان نویسنده و هم مجری. این مسئولیت بمن سپرده شد. یک تجربه زیبا و آموزنده. این رادیو در ابتدا یک پروژه یکنفره بود. من برنامه را آماده می کردم، اجرا می کردم، و کار ضبط برنامه ها نیز بعهده خودم بود. ژوبین با یکی از رفقا یک دستگاه ضبط و ادیت دیجیتاز تازه به بازار آمده تهیه کردند. ظرف دو سه روز کار با این دستگاه را آموختم. ضبط و ادیت را انجام می داد. ابتدا باید برنامه را روی کاست ضبط می کردیم و به استودیو در لندن تحویل می دادیم. بعد از یکسال امکان ارسال برنامه از طریق اینترنت مهیا شد.

رادیو انترناسیونال سریعا جای خود را در ایران باز کرد. خبر می رسید که در شیفت های شبانه کارگران به برنامه ها گوش می دادند؛ تلفن های موبایل هم یک پدیده جدید بود. یک تلفن موبایل برای رادیو تهیه کرده بودم. یادم است بسیاری اوقات در حالیکه داشتم شام درست می کردم، از ایران تلفن می شد. یکبار خواهر ژوبین و مادرش برای دیدن آمده بودند. یادمه بعد از چند روز نوشین پرسید: تو چطوری چند تا کار را اینطور با هم انجام میدی؟ خندیدم. این داستان زندگی من بود. آن دوره از نظر سیاسی بسیار دوره لذت بخشی بود. هنوز بقول معروف مزه اش زیر زبانم است. پر از امید؛ پر از انرژی؛ پیشروی؛ پیروزی را در یک قدمی می دیدی. شبی چند ساعت می خوابیدم و بقیه اش کار بود. کار و فعالیت سیاسی، رادیو، مدوسا، نوشتن، جلسات هیات دبیران و دفتر سیاسی؛ و بچه ها. ساعت 7 بیدار می شدم تا بچه ها را برای رفتن به مدرسه و مهد کودک آماده کنیم. تمام روز کار می کردم. بعد بچه ها می آمدند. بعد از بخواب رفتن بچه کار حزبی از سر گرفته می شد. خیلی پربار و لذت بخش بود.

فقط یک دریغ و حسرت دارم. باندازه کافی با ژوبین وقت نگذراندم. این دریغ رهایم نمی کند. وقتی بیمار شد، بخصوص از زمانی که بیماریش زندگیش را با اختلال روبرو کرد، یک آن کنارش را ترک نکردم. اما دیگر روزهای آخر بود. یک زندگی پربار و پر جنب و جوش که زود به آخر رسید. زندگی من فقط در متن خانوادگی- عشقی به پایان نرسید؛ تمام آن امید به پیروزی نیز فرو ریخت. تمام امید به پیروزی کمونیسم کارگری مخدوش و کدر شد.

پیشتازی حزب کمونیست کارگری در رابطه با مساله زن فقط تئوریک – سیاسی و برنامه ای نبود. از زمان تشکیل حزب در نوامبر 1991 تا زمان مرگ منصور حکمت در تابستان 2002 اعضای بسیاری به حزب جلب شدند؛ درصد زنان در میان اعضا بسیار بالا بود. این واقعیت را در جلسات سیاسی یا تشکیلاتی کاملا می شد مشاهده کرد. در سطح مسئولیت های تشکیلاتی هم زنان حضور جدی داشتند. سالها پیش در نوشته کوتاهی با رقم حضور زنان در عرصه های مختلف را ثبت کرده بودم. آن نوشته را در دسترس ندارم و ارقام از خاطرم رفته. اما با ذکر چند نمونه می توان موقعیت محکم و برابر زنان را در حزب حدس زد.

حضور زنان در کمیته های تشکیلاتی- کشوری چشمگیر بود؛ بطور نمونه چند سال پس از تشکیل حزب دبیران کمیته های دو کشور آلمان و انگستان زن بودند. تشکیلات آلمان حدود سیصد عضو و انگلستان بالای صد عضو داشت. و این رفقا در کنفرانس های تشکیلاتی و با رای بالای اعضا به این موقعیت انتخاب می شدند. در کمیته مرکزی منتخب کنگره اول حدود 15 درصد زن بودند، در کنگره دوم این رقم به 25 درصد و درکنگره سوم به حدود سی درصد رسید. بعلاوه، پس از کنگره سه تعدادی زیادی از کادرهای حزب بعنوان مشاور ک م انتخاب شدند؛ در میان مشاورین هم تعداد زیادی از رفقای زن شرکت داشتند. ده درصد اعضای دفتر سیاسی منتخب اولین پلنوم زن بود. این رقم تا سی درصد ارتقاء یافت. زنان کاملا پایشان در حزب محکم بود؛ صدایشان شنیده می شد؛ نظرشان مهم بود؛ و در تصمیم گیری ها نقش فعال داشتند.

اینکه مردان یا زنانی در حزب وجود داشتند که بازمانده های افکار مردسالارانه را با خود حمل می کردند، پدیده عجیبی نیست. نظر این افراد عملا فقط در رای شان منعکس می شد. خودداری از رای به یک رفیق زن بر مبنای تعصب و عقب ماندگی. اما در حزب بعنوان یک نهاد، مرد سالاری هیچ جایی نداشت. به جرات می گویم که در هیچ نهاد و سازمان ایرانی، سیاسی یا اجتماعی فرهنگی چنین پدیده ای بچشم نمی خورد. پیشتازی این جنبش و حزب در عرصه برابری زن و مرد امری تثبیت شده بود.

سازمان آزادی زن

ایده تشکیل یک سازمان که بر مساله زن و امر و آزادی زن فوکوس دارد از پیش از کنگره سوم در حزب به جریان افتاد. من طرحی برای تشکیل یک سازمان “زنان” برای کنگره سوم نوشتم و درخواست یک زمان برای ارائه سمیناری در این مورد کردم. دو سه نفر دیگر نیز لزوم این کار را طی نامه یا طرحی نوشته بودند. کنگره سوم یک کنگره به تمام معنا موفق بود. آوازه این کنگره در کل جامعه منعکس یافت. جلسات رسمی کنگره دو روز بود و یک روز هم به مباحث سمیناری اختصاص داشت. یکی از بحث های جنجال برانگیز کمونیسم کارگری که شدیداً توسط برخی مورد سوء تعبیر و سوءاستفاده قرار گرفته است، مبحثی است که به “سلبی – اثباتی” معروف شد؛ این بحث برای اولین بار در یکی از سمینارهای این روز طرح شد.

من در این روز سمیناری در مورد لزوم مبارزه فعال تر برای آزادی زن در جامعه ارائه دادم. با انتشار مجله مدوسا و سازماندهی کنفرانس های مدوسا، چشمان جامعه متوجه حزب شده بود. کمونیسم کارگری از یک موقعیت مناسب برای دخالت فعالتر و پراتیک تر در عرصه حقوق زن در جامعه و در جنبش آزادی زن برخوردار بود. فعالیت فعالین حزب در خارج کشور برای آزادی زن، در نقد و افشای جمهوری اسلامی، اسلام سیاسی و مقوله تازه عَلم شده “نسبیت فرهنگی”، مقابله با و نقد جریاتات ملی –  اسلامی و اصلاح طلبان حکومتی که در آن زمان به دو خردادی معروف بودند، حزب را به یک جنبش ترند گذار بدل کرده بود. این حزب بود که مباحث را مطرح می کرد و اپوزیسیون را به مقابله می کشاند. روایت کمونیسم کارگری یک روایت مسلط سیاسی بود.

ایده تشکیل یک سازمان با استقبال گرم روبرو شد. در پلنوم 13 در دسامبر 2000 نیز درباره آن صحبت کردیم. امر سازماندهی آن بمن سپرده شد؛ در پلنوم 13 منصور حکمت گفت برای آزادی عمل بیشتر در تلاش برای اجتماعی شدن، جلب وسیعتر زنان و ایجاد یک سازمان توده ای، که در شرایط موجود مستلزم حفظ مخفی کاری است، یکی از رفقای زن که چهره شناخته شده کمونیسم کارگری نیست را برای ریاست آن در نظر بگیریم. من کار فکری روی این مساله را آغاز کردم. اما چند ماه بعد ژوبین بیمار شد و معلوم شد که سرطان دارد. از زمان تشخیص بیماری تا مرگ 14 ماه طول کشید. روشن است که ایده تشکیل سازمان آزادی زن موقتا بایگانی شد.

پس از مرگ ژوبین در هیات دائم حزب تصمیم گرفتیم که سازمان آزادی را اعلام کنیم. به پیشنهاد هیات دائم من مسئولیت سازمان را عهده دار شدم. سازمان آزادی زن در نوامبر 2002 در مراسمی در لندن اعلام موجودیت کرد. رفقای فعال بسیاری داوطلب همکاری با این سازمان شدند.

بلافاصله نشریه آزادی زن را براه انداختیم. اما همان دعواهای جناحی که در حزب شکل گرفته بود عینا در سازمان آزادی زن هم بروز کرد؛ علاوه بر اختلافات جناحی، همانگونه که جدال بر سر لیدرشیپ در حزب بالا گرفت، جدال برای “لیدر زنان” شدن نیز در سازمان آزادی زن به جریان افتاد. بمدت پنج سال دعواهای جناحی و اختلافات فردی فضا را بسیار شاق و طاقت فرسا کرده بود. سازمانی که با آنهمه هیجان و شادابی فکری – سیاسی شکل گرفته بود به محل جنگ جناح ها بدل شد. البته در میان این جدال های درونی، سازمان آزادی زن پرچم مقابله با “کنشگران حوزه زنان” ملی – اسلامی را یک لحظه زمین نگذاشت. مقالات و مطالب این سازمان در سایت آن موجود است و در صورت علاقه می توان به آن رجوع کرد.

مضحک است که در دعواهای جناحی در حزب در متن ترور شخصیت و شیطان سازی ای که از من در جریان بود مرا طرفدار شیرین عبادی خواندند! تعجب می کنید؟ منهم حیرت زده بودم. ولی ظاهرا قدرت طلبی و لشکرکشی برای قدرت هر چیز را مجاز می کند. بخاطر دارم که در پلنوم 27، که بدنبال لشکرکشی پلنوم 26 به ما منتقدین سیاست های راست جناح لیدر و خواهان بازگشت به رهبری جمعی، تصمیم گرفته بودند با ما تسویه حساب آخر را بکنند؛ یکی از کادرهای زن حزب که همکار سازمان آزادی زن بود؛ پشت میکرفون رفت و از لیدر حزب خواست برای راست روی من در جنبش زنان و هواداریم از شیرین عبادی و دو خردادی ها تدبیری بیاندیشد!

این سناریوی از پیش نوشته شده حالم را منقلب کرد. بلند شدم و از هیات رئیسه تقاضای زمان برای پاسخ دادن کردم. حمید تقوایی پاسخ داد که نمی توان وقت پلنوم را به این بحث اختصاص داد. بمن اجاره ندادند که در مقابل این چرندیات بی پایه در این مجمع حزبی از خود دفاع کنم. منهم بعنوان اعتراض پلنوم را ترک کردم. در اعتراض به این روش مغایر با سنت حزب، در اعترض به  زیر پا گذاشتن اصول سازمانی و سبک کاری کمونیسم کارگری، نکاتی را ضمن خارج شدن از سالن اعلام کردم.

داشت غروب می شد. بین سالن جلسه و محل اقامت چند کیلومتری فاصله بود. راه نیز بین شهری بود. چراغ نبود. من این راه را پیاده طی کردم. یکی از رفقای فراکسیون که نگران حالم بود بدنبال من آمد که تنها نباشم. این رویداد ثابت کرد که لیدر و جناحش بر حذف ما از حزب مصرند و از هیچ روشی فروگذار نخواهند کرد. این حزب هیچ ربطی با حزبی که من می شناختم و در آن فعالیت کرده بودم، نداشت.

جالب اینجاست رهبری حزب در شرایطی داشت مرا به راست روی در جنبش آزادی زن متهم می کرد که مشغول ساختن “اکس مسلم” بودند. ما که هنوز در رهبری حزب بودیم لام تا کام درباره این پروژه نشنیده بودیم. روحمان خبر نداشت. در واقع رهبری حزب با یک تیر دو نشان زد؛ هم ما را از حزب حذف کرد و هم یک فرار بجلوی سیاسی سازمان داد؛ یک فرافکنی. خود درگیر یک حرکت کاملا راست بود، در ائتلاف با جنبش راست جهانی ضد اسلام (بخوان! موءتلفین تروریسم دولتی!) مشغول سازمان سازی و همکاری عملی بود؛ ولی برای انحراف توجه، من را به دنباله روی از ملی – اسلامی ها و دو خردادی ها متهم کرد. یک عمل حسابگرانه و حساب شده. و از این اقدام تا دراز کردن دست آشتی بسوی موسوی و دست دوستی دادن با شیرین عبادی در خیزش سال 88 فقط دو سال فاصله بود.

مدت کوتاهی بعد از پلنوم 27 ما از حزب جدا شدیم و حزب اتحاد کمونیسم کارگری را بنیان گذاشتیم. پس از جدایی رهبری حزب ک ک کوشید با اتکاء به اعضای حزب که در سازمان آزادی زن بودند، سازمان آزادی زن را تصاحب کند. اما بعد از مدتی متوجه شد که ضرر سیاسی این کار از منتفعتش بیشتر است و این پروژه را رها کرد.

سازمان آزادی زن به فعالیت متمرکز خود ادامه داد. نشریه آزادی زن و کنفرانس های به زبان فارسی و بین المللی دو وجه مهم فعالیت سازمان بود. یکی از مهمترین کنفرانس ها، کنفرانسی بود که در سال 2010 در شهر گوتنبرگ سوئد در رابطه با سکولاریسم و آزادی زن سازمان دادیم. فعالین جنبش آزادی زن و جنبش سکولار از کشورهای مختلف اروپایی و منطقه اسلام زده، از جمله نوال السعداوی و ملالی جویا در این کنفرانس سخنرانی کردند. برای این کنفرانس مریم کوشا و من یک اسلاید شو از مبارزات زنان برای آزادی در منطقه تهیه کردیم. همه از دیدن این اسلاید شو به هیجان آمده بودند؛ یادم است نوال بشدت هیجان زده بود و تحت تاثیز این اسلاید شو قرار گرفته بود. این کنفرانس همزمان با اولین تحرکات خیزش توده ای در خاورمیانه و شمال آفریقا بود. یک کنفرانس خوب و موفق.

پیش از این کنفرانس، سازمان آزادی زن به کنفرانسی در مصر دعوت شده بود. رفقا شهلا و کریم نوری از طرف سازمان آزادی زن در این کنفرانس شرکت کردند؛ هدف این شرکت معرفی هر چه بیشتر سازمان آزادی زن، نظرات و تفاوت هایش به شرکت کنندگان این کنفرانس بود.

در سطح بین المللی کنفرانس های سازمان، سیاست متفاوت، سکولاریسم چپی که نمایندگی می کرد صدا کرده بود. با احترام بسیار به سازمان آزادی زن نگاه می کردند. در سطح ایران نیز فعالیت ها، نظریه های متفاوت سازمان آزادی بطور جدی مورد توجه قرار گرفته بود. فعالیت مستمر و پیوسته با فعالین داخل کاملا موثر بود. یکی از شاخص های این تاثیر استفاده از روبانی بود که بمناسبت 8 مارس از طرف شهلا نوری طراحی و ساخته شده بود. این روبان بویژه از طرف برخی از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در تظاهرات بمناسبت 8 مارس مورد استفاده قرار گرفت.

موخره

راهی طولانی برای دستیابی به آزادی و برابری واقعی زنان در پیش داریم. این جنبش طی تاریخ افت و خیزهای بسیاری را از سر گذرانده است. این مساله واقعی است و جنبشی که برای پاسخگویی به آن شکل گرفته است نیز یک جنبش واقعی است. خواست و اراده این فرد و آن فرد نیست. در بطن جامعه می جوشد و اشکال مختلف بخود می گیرد. برای من این مساله که برای دستیابی به این آزادی و برابری باید مبارزه همزمانی در این جنبش و برای سرنگونی سرمایه داری را به پیش ببریم جای سوال ندارد.

بویژه با مشاهده این حقیقت که امروز تحت فشار عدالت طلبی و برابری طلبی جنبش های ضد نژاد پرستی و ضد تبعیض جنسیتی، ایدئولوژی حاکم چه تلاشی برای رفیق کردن این جنبش ها انجام می دهد و چگونه می کوشد که روایت ایدئولوژیک سطحی و “هویتی” را بر آن حاکم کند؛ صحت و حقانیت مارکسیسم در جنبش آزادی زن را یکبار دیگر باثبات می رساند. فریادهای سطحی “افتخار می کنم که یک زنم!” حاکمیت ایدئولوژی بورژوایی بر این جنبش ها را بیان می کند. چرا باید کسی به جنسیتش افتخار کند؟ اگر یک مرد شعاری مشابه بدهد دنیا چگونه برخورد می کند؟ او را مردسالار و زن ستیز خطاب خواهد کرد. به همین روال “افتخار می کنم که یک سیاه پوستم!” یا “افتخار می کنم که یک کُرد هستم!” یک لحظه فکر کنید اگر یک سفید پوست و یا یک باصطلاح “فارس” چنین شعارهایی بدهند.

اینها بخشی از تجربیات من در جنبش کمونیستی و در مقابله با یک مردسالاری جان سخت در عقب افتاده ترین شکل آن است. مطمئنا زنان بسیاری در عرصه های مختلف تجربیات بسیار مهمی در عرصه مساله زن دارند. مطمئنا هنگام خواندن این مطلب خاطرات تلخ و شیرین بسیاری به اذهان خطور کرده است. بله! مساله زن جان سخت است. یک مبارزه جدی نظری، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برای مقابله با آن ضروری است. اما باید توجه داشت که روایت های حاکم بر این مبارزه و جدال تعیین کننده است.

نزدیک به سه قرن از عروج سرمایه داری می گذرد. مساله زن و جنبشی برای حل آن، در ابعاد اجتماعی با عروج سرمایه داری شکل گرفته است. اما دنیا هنوز با این مساله و بعضا با ناهنجارترین بروزات آن دست و پنجه نرم می کند. بیش از صد سال از اعلام 8 مارس بعنوان روز جهانی زن می گذرد، و ما هنوز در خم یک کوچه ایم! باید از خود بپرسیم که چرا بشریت موفق نشده است با این مساله تسویه حساب کند؟ چرا هنوز این مساله با همان جان سختی به حیات خود ادامه می دهد؟ پاسخ برای مارکسیست ها و کمونیست کارگری های خط حکمت روشن است: برای حل مساله زن باید از شر سرمایه داری خلاص شد. مناسبات سرمایه دارانه هر روز از نو این مساله را بازتولید می کند؛ زیرا بقایش به این مساله نیازمند است. فمینیسم، تمام گرایشات مختلف آن، بارها و بارها ناتوانی خود را در پاسخگویی به این مساله به اثبات رسانده است. افق سوسیالیستی را در تمام لحظاتی که برای رفع ستمکشی زن  تلاش می کنیم باید مد نظر داشته باشیم.

تلاش و مبارزه ای همه جانبه و دشوار برای آزادی زن در پیش داریم. این مبارزه به همان میزان که سیاسی است باید در سطح فکری و ایدئولوژیک نیز به پیش رود. این تلاشی است که سازمان آزادی زن در مقابل خود گذاشته و به روش های مختلف می کوشد این جدل و جدال را به پیش ببرد. اما روشن است که سازمان آزادی نیاز به نیروی جوان و فعال دارد.

6 مارس 2021

« « آذر ماجدی: روایت ها در پشت اسامی “یوفومیسم” و ایدئولوژی!
علیرضا داودی و روبان ۸ مارس » »

پاسخی بگذارید


 

2021 - تمامی حقوق متعلق به سازمان آزادی زن است.

طراحی لاگ